بعد از مدتها ننوشتن، گاهی قلم کند می شود ...
از آن رو سخت تر می شود که اگر تو در آینده روانکاو بشوی، مجبور هستی بخش هایی از خودت را پنهان سازی و این برای صلاح مراجعین خودت است .
ماجرا از آنجا آغاز می شود که در اینستاگرامِ یکی از دوستان مطلبی در مورد جنگ خواندم، و اگر درست فهمیده باشم با کلیدواژه ی دفاع مقدس آن دوست موافق نبود، البته این دوست عزیز متفکری است که خویشتن را شاگردش می دانم و همیشه از او بسیار می آموزم...
از سویی می دانم که با کپشن خوانی های کوتاه این روزهایمان دیگر رمقی برای خواندن یادداشت ها و متن های کمی بلندتر نمی ماند. در واقع مغزما کارکردی متفاوت را در خواندن اختیار کرده.
در این روزها که روسیه به اوکراین حمله ی نظامی کرده و این چنین در حال کوبیدن تار و پود اوکراین است، بچه ها را می کشد، زنان را بی همسر می کند و مردان را با مرگ آشتی می دهد، به چیزهایی فکر می کردم...گاهی و شاید روزهای اول، بسیار به جنگ خودمان می اندیشیدم. اینکه ما چقدر دلیر بودیم، چقدر شجاع بودیم و چه میزان متخصص و توانا...و به قول شهید فکوری، چقدر تنها بودیم ...ما تنهایی جنگیدیم!
در همان روزها تمام جهان از شرق و غرب سلاح و توپ و تانک و هواپیما به صدام می فروختند، موشک به او می دادند تا بتواند تهرانی ها را بهتر بکشد...
آن روزها جامعه جهانی ای نبود ، هنوز اختراع نشده بود ... برای همین هیچ کس نبود که صدام را محکوم کند و گویی ما محکوم بودیم ، چون داشتیم از خودمان دفاع می کردیم ...
جنگ تمام شد ...روزهای سازندگی آغاز شد و حالا زمان توسعه بود...بخور بخور هم آغاز شد ...عده ای ترجیح دادند فراموش کنند روزهایی بود که پشت سنگر می نشستیم و یک تن ماهی را چند نفره با لذت تمام و رفاقتی ناب می خوردیم...
سخت نگیرید...انسان است دیگر ...فراموش می کند...بزرگانی هم رفتند روی تخت های آسایشگاه های روانی و جسمانی و اتفاقا فرصت هایی ناب بودند تا با ایشان عکس بگیریم تا محبوب شویم ...همه می روند با ایشان عکس می گیرند، هنرمند و سیاستمدار و ... نمونه اش همان آسایشگاه جانبازان ثارا...
(کمی خوشبین باشیم... حداقل باز دم شان گرم که یادی از آنان می کنند، اهداف و امیال شان هم با خودشان و خدای خودشان )
یاد پدر بخیر...روزی برای بازدیدی برای نصب اعلام حریق به یکی از همین آسایشگاه های اعصاب و روان رفته بود و چقدر منقلب بود ....
خیالی نیست ... برخی در عالم تمام جزیره های هستی را هم به نام شان کنید کم است و عده ای هم هستند که می توانند روحیه مند از سال 63 بر روی تخت آسایشگاه باشند و بدانند و از یاد نبرند که چه شد اینگونه رفتند و اینگونه ماندند...آدمها با هم فرق دارند...زیاد حرص نخورید رفقا...
خلاصه آنکه عده ای رفتند و عده ای ماندند. روی تخت ها، در آرامگاه ها ، درون پارک ها ، بالای کوه ها ...
دردها زیاد است... و این دردها تا زمان مرگ با من همراه ...
باز می گردیم به لحظه حال ... وقتی می بینم که اینگونه اوکراین با خاک یکسان می شود، اندکی به این روزهای خودم فکر می کنم، اینکه همین الان با آرامش نشسته ام و در حال نوشتن برای شما هستم. اینکه می توانم با آرامش بخوابم، فکر کنم ، بخندم ، بیاموزم ، تحصیل کنم و از روانکاوی حرف بزنم...
این یعنی هنوز عده ای مرد پای کار وجود دارد که می توانند این چنین مراقب ما باشند ، از لب مرزها گرفته ، تا اندرون همین تهران خودمان ... انگار هنوز مردانگی نمرده ... مرادم از مردانگی ، مذکر بودن نیست ، توضیحی است بر یک روحیه که می تواند در یک زن هم یافت شود .
دوستان من ... اگر امروز این چنین کشورمان امن است، برای این نیست که همسایه های مهربانی داریم، قدرت سیاسی، زیاد انسانیت سرش نمی شود، برای این است که ما قوی هستیم ...توان دفاعی و نظامی داریم ... پهباد داریم، موشک داریم، همان چیزی که گه گاه به آن گیر می دهیم ...
ولی ای کاش ... ای کاش همان ها که این چنین کشور را امن کردند، کمی قدر همین امنیت را می دانستند...کمی می رفتند سراغ علوم انسانی ، کمی اقتصاد می آموختند...کمی از توسعه یافتگان می آموختند، مرادم همان کشورهایی است که در اقتصاد از ما پیش هستند. کمی شاگردی کردن را در این امر در نظر می گرفتند...فراموش نکنیم، اگر در زمان جنگ ما خیلی خوب بودیم، در کنار روحیه مندی و سلحشوری و دلاوری و ایثارگری، ما مغزهای نظامی داشتیم !
نوابغی چون حسن باقری را کنار می گذارم که خلاقیت شان زبانزد بود ...
می دانم این بخش به مذاق برخی خوش نمی آید، ولی می گویم ...
ما در جنگ مغزهایی داشتیم که نزد اساتید قوی ترین ارتش دنیا آموزش دیده بودند ، پدر و همرزمان ، عباس دوران ، بابایی ، شهیدانی چون ستاری ، همگی در ایالات متحده ، نزد بهترین ها آموزش دیده بودند، البته آنها هم عاشق چشم و ابروی ما نبودند و از روی اخلاص چنین نمی کردند، دلارهای نفتی میهن مان را تقدیم می کردیم که آموزش می دیدیم...
می تواند حرفهای من یکسره اشتباه باشد، می تواند حقیقتی هم در آن نهان باشد ، این را خودم نمی توانم قضاوت کنم ، می سپارم به مخاطب و خوانندگان...
ولی چیزی ... بسیار به مردم می گویند (یا می گویید ) که قدر امنیت ملی کشورمان را بدانند، من یکی می دانم ، ولی فکر می کنم قدری همان گویندگان هم باید قدر این امنیت را بدانند، اگر امروز هوا آفتابی است ، اگر نسیمی می وزد، اگر سیل و زلزله ای در کار نیست، معنی اش آن نیست که همیشه همین طور خواهد بود، فرصت ها همیشه در دسترس نیستند، باید خودمان را قوی کنیم تا بتوانیم ایران مان را سرپا نگه داریم ...
تحلیل های ذهن من ...
ما را در سایت تحلیل های ذهن من دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 103 تاريخ: سه شنبه 6 ارديبهشت 1401 ساعت: 10:39