خاطرات جنگ خلیج فارس از سرتیپ احمد سلیمانی - بخش اول

خرید بک لینک

مقدمه ای کوتاه 

یادم هست زمستان سال 97 بود که به پدر پیشنهاد دادم شروع کنیم خاطرات دوران جنگ، به خصوص عملیات مرصاد را با هم بنویسیم. اینطور که من از پدر مصاحبه بگیرم و بعد خودم پیاده سازی کنم. چندین بار به پدر پیشنهاد دادم که پدر می گفت باید اطلاعات را موثق و دقیق داشته باشیم، اطلاعاتی مانند نام فرمانده گردان و...البته پدر قصد داشت در دورانی بعد از اینکه دیگر به سر کار نرفت و واقعا بازنشسته شد، این کار را انجام دهد و خودش بنویسد که دیگر عجل مهلت نداد...

روزی بود که سر درد غریبی گرفته بودم، سرم را بسته بودم و فکر می کنم یکی دو قرص هم خورده بودم که پدر در زد و وارد اتاق شد و گفت :«بیا شروع کنیم ...» و من جواب دادم :« عجیب سر درد دارم ، بذاریم برای روزی دیگر ...» و آن روز دیگر آنقدر نیامد که از اردیبهشت 98 بیماری پدر شروع شد و تابستان 99 عمرش به پایان رسید...بیماری که برخی می گفتند به خاطر آثار جنگ بوده چرا که یکی دو خلبان دیگر هم به بیماری شبیه به بیماری پدر دچار شدند. بیماری که برای پدر از استومی شدن، چسبندگی روده و بعد ورم پاها شروع شد و آرام آرام تمام بدن را درگیر کرد و ماه های آخر پدر دیگر حتی قادر به راه رفتن هم نبود. بیماری که شبیه به سرطان بود، ولی هر چه گشتند، هیچ توده سرطانی نیافتند. 
مادر روزی در خواب دیده بود که پدر شهید شده ...اینطور که می گویند او یک شهید گمنام است و محل دفن او دقیقا مشخص نخواهد بود ...

خاطراتی که در زیر می آید و احتمالا در چند قسمت باشد، دقیقا از دفترچه یادداشت پدر برداشته شده، یادداشت هایی که 15 صفحه بیشتر نیست ...ولی گمان می ورزم که برای عده ای جالب و شنیدنی باشد . توضیح اینکه تا حد سواد و دانسته هایمان تلاش می کنم اصطلاحات پروازی را در کروشه ها یا به صورت هایپر لینک ، اینگونه که روی آنها بتوانید کلیک کنید تا هدایت شوید به صفحه مربوطه بیاورم، اگر دوستانی توضیحات را بر خطا دیدند یا توضیح بهتری برای ارائه داشتند به من گوشزد کنند. آنچه در میانه ی قلاب ها یا همان کروشه ها می آید توضیحات نگارنده است . 

شروع بخش اول : 

خاطرات جنگ عراق و نیروهای چند ملیتی را بعد گذشتن 10 روز آغاز می کنم . البته سعی می کنم از شروع جنگ تا حالا که پایان روز 11/9 است ، هر چیزی که در خاطرم مانده را بنویسم . و بعد از امشب به بعد ، آخر هر شب اتفاقات آن روز را یادداشت کنم . 

شب شنبه 29 دی ماه بود که من با سرگرد کاوندی آلرت [ آماده باشی برای درگیری ها و اتفاقات غیر مترقبه ] بودیم که 3.5 صبح زنگ اسکرامبل به صدا در آمد.  من با برداشتن گوشی تلفن «هات لاین» پست فرماندهی پرسیدم :« اسکرامبل برای چیست ؟ » و آنها جواب دادند :«رادار گفته حتما باید بلند شویم !»
به بیرون نگاه کردم، با آنکه شب بود ولی سفید به نظر می رسید...وقتی خوب دقت کردم ، دیدم مه بسیار رقیقی فضای بیرون را در بر گرفته ، به همین دلیل به پست فرماندهی گفتم :« ما نمی توانیم راه برویم ، چه برسد که با هواپیما پرواز کنیم !» خلاصه اینکه پست فرماندهی با ستاد تماس گرفت و گفتند :« نمی خواهد بلند شوید، چون دید خیلی کم است ...» 
نفر پست فرماندهی به من گفت :« آمریکا و متحدین آن به عراق با هواپیما و موشک حمله کرده اند.» در حقیقت جنگ آغاز شده بود...

آن شب را بالاخره صبح کردیم و به گردان پروازی رفتیم. بعضی از بچه ها خوشحال بودند ، بعضی ها به حال مردم عراق افسوس می خوردند. خلاصه هر کسی اظهار نظری می کرد تا اینکه به منزل آمدم در حالیکه در فکر بودم :« ما (ایرانی ها) چه خواهیم کرد ...»

تحلیل های ذهن من ...

ما را در سایت تحلیل های ذهن من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 72 تاريخ: پنجشنبه 29 دی 1401 ساعت: 16:30

صفحه بندی