«عشق بیماری است که اگر کسی دچارش نشود، باید درمان شود .»
نقل به مضمونی از زیگموند فروید.
افسانه ها روایت هایی بودند که مردمان پیشین آن را در فرهنگ می زیسته اند. یکی از مهم ترین اصول این روایت ها، سینه به سینه منتقل شدن شان بوده واینکه در هزاران سال زنده مانده اند و دوام داشته اند. افسانه ای که هنوز در میان ما جاری است نشان از آن دارد که هنوز زنده است و شاید راز آن را همین سینه به سینه از طریق زبان منتقل شدنش دانست. به قول ژاک لکان روانکاو فرانسوی :« ناخودآگاه ساختاری چون زبان دارد.» و ما وقتی که دچار زبان می شویم، یعنی زیست ما در فرهنگ آغازیدن گرفته و از همین روست که آنچه در زبان هنوز زنده است، می تواند در ناخودآگاه ما هم جاری باشد . از نگاهی دیگر می توان افسانه ها را در جایی دیگر هم جویا شد، آن زمان که کارل گوستاو یونگ روانکاو سوئیسی افسانه ها را در رویاهای بیمارانش هم به نظاره نشست و این از نظر او این معنی را می داد که این افسانه های هزاران ساله ، هنوز زنده هستند و در روان ما به زیست خود ادامه می دهند و جهانِ زیست این روایت های پابرجا را ناخودآگاه جمعی نامید، جایی که اسطوره های دیرین هنوز زنده هستند و به امروز ما رنگ هایی کهن می بخشند.
روایت را از آنجا پیش نمی گیریم که احتمالا برادران گریم وارد کار شدند و افسانه های هند و اروپایی را جمع کردند یا به سراغ یکی از اولین نویسنده های فرانسوی افسانه ی دیو و دلبر «گابریل – سوزان دویلنوو» نخواهیم رفت. بلکه می رویم روی صحنه ی نمایش تئاتر دیو و دلبر واقع در تالار وحدت و روایت – نوشتار کارگردان و نویسنده ی کار «ماهان حیدری» را به تحلیلی روانکاوانه در حد توان مان می نشینیم. تحلیل را هم خطی پی نمی گیریم، گاهی از میان می گوییم ، گاه از آخر و گاه اول. هدایتگرتحلیل هم تداعی آزادها و ناخودآگاه نگارنده خواهد بود.
در ابتدا اینکه، از چه چیز سخن می گوییم ؟ چرا عشق ؟ چرا عشقی از سرزمین شراب و عشق و انقلاب، فرانسه ؟
گویا لکان از همه بیشتر خاصیت عشق های این سرزمین را فهمیده بود، کمی ناامیدتان می کنم و در همین ابتدا نظری از لکان را درباره ی عشق می گویم :« عشق یعنی دادن چیزی که نداری، به کسی که آن را نمی خواهد...» گویا لکان هم فهمیده بود که برخی عشق ها، مخصوصا عشق های رمانتیک که مردمان فرانسه به دنبال آن هستند، احتمالا در دنیای واقعی نتواند به وقوع بپیوندد، برای همین فرانسوی ها ترجیح دادند آن را در قصه های شان جویا شوند...نقل قولی که احتمالا از جوزف کمپبل باشد می گوید :« اسطوره رویای جمعی است.» در واقع با افسانه پردازی ما به دنبال رویا دیدن در بیداری هستیم.(هر چند افسانه با اسطوره تفاوت هایی دارد.)
به نظر فرهنگ فرانسوی فرهنگی شورانگیز است، این شور در انقلاب هایشان هم نهفته است که نماد این مردم همیشه در صحنه و آماده ی انقلاب را می توان بازیگران اولین پرده نمایش دید. همگی یک دست و یک دست لباس. حتی حرکات و رقص شان هم به مانند یکدیگر است. هر چند آن میانه تک بازیگرانی را می بینیم که در نقش یک فرد حاضر در میان توده، رفتاری متفاوت از خودشان نشان می دهند، ولی باز جمعیت به رقص خودش ادامه می دهد و همان تک – افراد هم در میان شور جمعیت رقصان گم می شوند، جمعیتی که در حال باد کردن ایگوی «گستون» هستند. به گستون بر می گردیم، ولی سری دوباره به لکان می زنیم. لکان روزی به دانشجویانِ انقلابی مِی 1960 گفت :« آنچه شما در مقام انقلابی طلب می کنید یک ارباب جدید است. به دست هم خواهید آورد.» گویی شهر به دنبال یک ارباب می گردد و آن را در لباس گستون می یابد.
گاه مردمان اینگونه اند، ترجیح می دهند هیچ وقت ارباب درون شان را جویا نشوند و البته در این درگه نظر یونگ از لکان کمی متفاوت است، یونگ به نوعی زندگی اشاره می کند و آن را زندگی اربابی نام می نهد، زندگی که فرد در جهت کمال و فردیت خودش اقدام نماید. صحنه های رقص در شهر گستون را قیاس کنید با صحنه های رقص در قصر دیو. به نظر می رسد در قصر دیو مردمان بیشتر به فردیت خویش دست یافته اند، فردیتی به معنای آنکه :«من دقیقا چه کسی هستم، نه بیشتر و نه کمتر.» مردمان قصر دیو، سالها تنهایی را زیسته اند و از این رو بیشتر خودشان را یافته اند. تنهایی در کنار عشق به یکدیگر و حتی دیو قصه . آنها دیو را که نمادی از ارباب ایشان است، با مهر درونی کرده اند وبه او عشق می ورزند. آنها نه تنها خودشان را مراقبت می کنند، بلکه به فکر دیو هم هستند. نوعی درک «دیگری» که هیچ اثری از آن در گستون نمی توان یافت. در میانه ی نمایش ، زنده بودن اشیاء قصر مرا به یاد یکی از حرفهای یونگ در آخرین سالهای عمرش می انداخت. آنقدر یونگ به دنبال روح گشته بود، تا اینکه روزی گفت اشیاء هم درون خود روحی جاری دارند آنها را نامگذاری کرده بود. اشیاء قصر قبل از آن انسان بودند، اما آنها چگونه وارد اشیاء شده بودند ، احتمالا مردمان فرانسه در گذشته های دور بسیار به روح باور داشتند و همین بود که اشیاء قصر را زنده کرده بود، ارواحی در کالبد اشیاء.
اما برگردیم به گستون ، گستون در کنار «لفو» جوانک چاقی که رفتارهایی زنانه هم دارد و گریم و حرکاتش این حس را متبادر می کند، مرا به یاد زوج دن کیشوت و سانچو پانزا می اندازند. گستون هم چنان دن کیشوت به دنبال اژدهایی می گردد تا شاید با نابود کردنش مردانگی نداشته اش را به شهر اعلام کند. تفاوت او با دن کیشوت در آن است که دن کیشوت بیچاره ، هیچ وقت هیولایی واقعی پیدا نکرد تا شوالیه بودنش اثبات گردد، اما گستون بالاخره توانست یک دیو پیدا کند. سایه این چنین کار می کند. چیزی در درون که به دنبال نابود کردن آن هستیم، چیزی که در ابتدا انکارش می کنیم، مانند مردم شهر و لفو و گستون، وجود و حضور آن را به تمسخر می گیریم، اما سایه هست و به قول ماری لوییز فون فرانتس دستیار یونگ، «سایه همان ناخودآگاه است ...» ناخودآگاهی که انکارش می کنیم و می رویم تا بر آن پیروز شویم ، ولی در نهایت می فهمیم که سایه و کابوس های ما در رویا ، خود ماهستیم، همان طور که در نهایت «دل» به عنوان آنیما نور به سایه ی گستون انداخت و مشخص شد که دیو و هیولای واقعی شهر، گستون است و نه دیو...مردمانی که «مرگ بر دیو!» سر می دهند، اما همگی فراموش کرده اند که در حال فرافکنی دیوهای درونی شان بر دیو مهر آفرین هستند، شاید او را از بین می بردند، اما ناچار بودند فردای روز دوباره دیوی بیابند، چون ممکن بود همگی اسیر دیو-انه خانه بشوند، دیوانه خانه ای که هر کس اگر صحبتی از دیو می کرد در آن زندانی می شد، گویی در شهر عده ای بیدار شده بودند و فهمیده بودند ناخودآگاه وجود دارد و درون آن سایه ای نهفته است، اما هیچ کس اجازه نداشت آن را علنی کند ...
چرا دل هیچ وقت گستون را تایید نمی کرد ؟ گستون که به ظاهر هم دور بازویی بزرگ داشت، هم خوش تیپ بود و هم همه ی شهر او را تایید می کردند ؟ شاید چون دل نمادی از خردی زنانه بود، چیزی که در شهر یافت نمی شد. شاید خردی سوفیایی ...دل چونان مردمان شهر بیکار نمی گشت تا شاید بتوانند بر علیه کسی توطئه کنند، دل دنیایی روشن در درونش داشت، دنیایی که توانست نوری بر آنیمای دیو هم بتاباند. دیوی که روزگاری پسرکی جوان ، خودخواه و لوس بوده، احتمالا بسیار هم وصل به مادر . در کل داستان صحبتی از پدر دیو به میان نمی آید. گویی اصلا او وجود نداشته . عنصری که اگر در زندگی یک پسر وجود نداشته باشد، سخت می توان مردانگی را از او انتظار داشت. و فرافکنی مادر بر آنیما ، پیشکش کردن گردن بند مادر بر دل ، آن هم قبل از اینکه شهامت و عشق دیو به دل ثابت گردد، حضور کهن الگوی عقده ی مادر . عقده ای که می گوید :« دل ، بیا و نقش مادر را برای من ایفا کن...» ولی دختری که اندکی با خرد زنانه آشنا باشد و حضور پدر را یافته باشد، چونان که شمشیر پدر قطع کننده ی بند ناف مادر است ، آن را نخواهد پذیرفت . گویی دل هم ناگهان در عقده ای غرق می شود، کامپلکسی که فعال می شود و حالا بعد از اینکه دیو به یاد مادر می افتد، او به یاد پدر می افتد، ولی لحظه ای بعد خرد زنانه ی آنیمایی به کمکش
می آید و تصمیم می گیرد اسارت در کامپلکس ( عقده – دیو ) را رها کند. چرا که یونگین ها گاهی عقده ها را در داستانها، دیوها و هیولاها هم معنی کرده اند .
چرا ساحره ی قصه ناگهان زیبا می شود و گلی را پیشکش می کند ؟ گلی که جاودانه نیست و خواهد پژمرد ، شاید گل همان روح نداشته ی انسان بودگی های دیو باشد، روحی که به نظر در او حضوری ندارد ، ولی ساحره آن را به او تقدیم می کند ، ولی در عوض جانش را می ستاند. شاید این همان منزل عاشق باشد . همه ی ما انسانها در دنیای درونی خودمان دیوها و هیولاهایی داریم که می توانند در لحظه ای فعال شوند و همگان را به نیستی بکشانند. یک انسان خودشیفته ، هیچ وقت عاشق نمی شود و درمان خودشیفته ، همانا عشق است و ساحره جان او را می ستاند و در ازایش روح تقدیمش می کند. روحی که اگر روزگاری دخترکی از آن حوالی رد شود، احتمالا بتواند جاودانه اش کند. گویی عشق می تواند انسان میرا را جاودانه کند و به مقام خدایگان پای بگذارد. عاشق ها را ببینید، همگی شبیه به هم هستند. به نظر در جنونی زیبا به سر می برند، جنونی که لازمه ی بقای نسل انسان است و شاید تا زمانی که نتوانیم عشق را در خویش بیابیم و هدیه دهیم، هم چنان دیوی خواهیم بود خودبزرگ بین و خودشیفته چون گستون ، در واقع گستون بود که طلسم شده بود، ولی دیو هنوز قدرت انتخاب داشت و این شاید همان مهری بود که مادر در دل او نهاده بود ، ولی جوانی های دیو زیادی به عشق دیگران مطمئن شده بود و گمان می کرد تا ابد آن را خواهد داشت و ساحره او را بیدار کرد ... به نظر می رسد گستون و جوانی های دیو دو روی یک سکه باشند، هر دو مغرور، خودسر و لوس ...فرزندانی که والدین بیش از حد آنها را در بر گرفته باشند و محبت زیاد باشد، معمولا به فرزندانی روان رنجور و لوس بدل می شوند، جوان قصر نشین که خبری از بیرون رفتن از خانه از او نمی شنویم نوعی لوس شده بود و گستون با دفاعی روانی تلاش بر پنهان کردن نابالغ بودن خویش داشت. شاید حضور پدر دل می توانست برای او یک جایگزین پدر باشد ، ولی گستون چون گرفتار ایگوی باد کرده اش بود، این فرصت را هم از دست داد، ولی جوانِ دیو شده ، چون با اهالی قصر خاکسترنشینی را تجربه کرده بود، حضور دل را مغتنم شمرد...هیچ وقت پسری مرد نمی شود، مگر آنکه خاکسترنشینی های زیادی را تجربه کرده باشد و این موضوع در گذشته های دور نسل به نسل ادامه داشته ، حتی مردمانی در دانمارک امروزه بودند که به عنوان بخشی از آیین تشرف ، در خاکستر می خوابیدند و حتی از خاکستر تغذیه می کردند...
دو شخصیت دیگر ، همانا ساعت و شمعدانی هستند. روایت گرهایی دائمی . آنها همه چیز را می بینند و می شنوند و ادراک می کنند و هر دو دل در گرو زیبایی دیگر دارند. آنها هنوز توان عاشق شدن را در خودشان دارند. شاید ساعت به ما می گوید که زمان می گذرد، شعاری که روانکاوان بسیار بر آن تکیه دارند، بایستی به زمان احترام گذاشت ...به قول لکان :« هر اتفاقی به زمان نیاز دارد. زمانی برای فهمیدن ، زمانی برای اعتقاد داشتن و زمانی برای باور کردن .» هر درمانی ، حتی درمان دیو نیازمند زمان است یا جای دیگری لکان می گوید :« من بسیار نگران آنهایی هستم که زود
می فهمند ...» به نظر ساعت در اینجا زمان را نمادینه می کند. زمانی که باعث شد بالاخره دیو به درک برسد، زمانی که تمام شدنی است . و شمعدانی ، نوری است که نه چشم را می زند، نه مدت زیادی می توان به آن خیره شد، هر چند مراقبه هایی با شمع وجود دارد. ولی شمع تا زمانی که شمع است نمی تواند به محبوبش در داستان برسد...این نمادی از آتشی است که در دل عشق وجود دارد . آتشی که می سوزاند و البته نمی تواند همیشگی باشد. آتشی که عاشق و معشوق هر دو عاشق نورش می شوند، ولی حقیقت آن است که هر نور زمینی روزی خاموش خواهد شد و ساعت گوشزد می کند که زمان برای عشق ورزیدن بس کوتاه است .
حقیقتی وجود دارد و آنکه ما انسان هستیم و فانی ، انسان فانی توانایی مهر ورزیدن را بسی دارد، ولی عشق مدام انسان را به حالتی چون جنون می کشاند، برای همین طبیعت ما طوری است که روزی عشق روزهای اول از دل مان رخت بر بندد و به جای آن مهر غالب گردد. احتمالا اگر نظامی گنجوی هم لیلی و مجنون را به یکدیگر می رساند و در این روزهای ما زندگی می کردند، شاید سر خرید اولین وسایل برای خانه شان با یکدیگر دعوایشان می شد، چون ما روی زمین زندگی می کنیم و بعد از تمام شدن پایان خوش قصه و آمدن تیتراژ ، هنوز زندگی مشترک مان ادامه دارد...
تحلیل های ذهن من ...
ما را در سایت تحلیل های ذهن من دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 122
تاريخ: دوشنبه
31 مرداد
1401 ساعت: 7:56