


به نظر می رسد پس لرزه های تصمیمات مسوولین وزارت علوم هنوز در جانم ادامه داشته باشد. این نوشتار را از آن سو می نویسم تا شاید دل برخی از افرادی که از این تصمیم دچار برآشوبی شده اند آرام بگیرد، شاید دل خودم هم آرام شود...
در حال درس خواندن هایی دوباره، به یاد افتادم که حدود یک ماه دیگر سال اوست . یاد بدی هایی که از جانب حاکمیت در حق او شد ...یاد اوائل انقلاب افتادم که پدر را در لیست اخراجی ها قرار دادند. اگر درست خاطرم باشد شهید دوران حتی کارش به زندان کشید ( اگر درست یادم باشد ).مدتی پیش بود که دفترچه خاطرات پدر را از روزهای شروع جنگ می خواندم، همان شهریور 59 که در جواب حمله بمب افکن های عراقی به مهرآباد ، 140 فروند از ایران بلند شدند و ضد حمله ای بر عراق داشتند ( بغض گلویم را می فشارد ) پدر در خاطرات از غم آن روزها نوشته بود، اینکه اگر جمهوری اسلامی به او فرصت دهد، نشان خواهد داد که چقدر حاضر است برای وطنش فداکاری کند و چقدر عشق به وطن در او بیداد می کرد ...در اولین روز جنگ بود، با پدر تماس گرفتند و گفتند:
« سروان بیا، جنگ آغاز شده !» پدر گفت :« شما که مرا بازخرید کردید ...» آنها گفتند :« نه اینطور نیست ، به تو نیاز داریم...» خلاصه جیپی برای پدر فرستادند و از همان جا بود که جنگ بر پدر آغاز شد ...(هیچ کس نمی داند که در آن روزها بین مادر و پدر چه گذشت و نزدیکی های طلاق حتی پیش رفتند...)
جنگ تمام شد ...حالا سخت گیری ها شروع شده بود...گویی خلبانان که به قول دکتر سورنا ستاریِ جان ( از همرفیقان و بچه های پایگاه نوژه ) خلبانان شاه خطاب می شدند، از کره ای دیگر آمده بودند...گفتند شما هم اکنون بایستی با اسلام آشنا شوید و دوره های عالی عقیدتی سیاسی شکل گرفت و پس از آن فشارهایی که معمولا بر خلبانان حاکم بود تا اینکه بعد از برگشت از دوره ای که پدر در چین دیده بود ، برای مسئله ای کودکانه ( شوخی با یک روحانی)، پدر را احضار کردند و فرماندهی عملیات نیروی هوایی آن زمان ، رفتاری بسیار نابجا و توهین آمیز با پدر داشت ... مسئله ای که دیگری مسوولش بود، دیگری که اکنون بین ما نیست ، ولی پدر آدم فروش نبود تا اسمی از دیگری بدهد، اما دیگری پدر را مسوول اعلام کرده بود...دیگری که آدم بدی نبود و قبل از مرگ از پدر حلالیت گرفته بود، ولی قدرت این چنین است دوستان ...بازیهای قدرت می تواند هر کدام از ما را کدر کند ... (وقتی روزهای آخر بیماری پدر بود، فرماندهی محترم نهاجا امیر نصیرزاده به منزل ما آمد و تصدیق کرد که بر پدر بدی هایی ناروا رفته ...)
خلاصه اینکه پدر را بازنشست کردند، بازنشستگی پیش از موعد، بعد از تمام آن خدمات جنگی... شروع کرد به خواندن دروس پروازی برای دوره خلبانی مسافربری خطوط بین المللیATPL . یادم هست که پدر چهار صبح بیدار می شد و تا شش صبح که برای سر کار رفتن حاضر شود، درس می خواند...و بعد از ساعت کار هم دوباره تا 10 شب سر کلاس بود...باز مثل دوران جنگ ، پدر نبود ... پدر توانست کاپیتان شود، ولی دوباره مسائلی برای شرکت های هواپیمایی پیش آمد و پدر موفق به حضور در شرکت های هواپیمایی به عنوان خلبان نشد و کارش را در عشق دومش الکترونیک دنبال کرد و شد مهندس فروش و مدیریت شرکتی را در زمینه اعلام حریق بر عهده گرفت ...
پدر ناامیدی های زیادی در زندگی اش داشت ...برایم تعریف می کرد که زمان شاه (یا به قول مادربزرگ خدابیامرز "عهد شاه " ) قبل از انقلاب ، آمریکا رفتن او برای تکمیل شدن دوره خلبانی اش به تعویق افتاد و اصطلاحا اوکی او نمی آمد...گویا قصد داشتند فرد دیگری که نزدیکی به خانواده سلطنتی داشت را راهی آمریکا کنند...بعد از آمدن پدر از آمریکا هم ساواک با ازدواج مادرم با پدر مخالف بود ، چرا که عمو و زن عموی مادر از انقلابی های شکل گرفته از دوران مشروطه بودند.
اینگونه بود سرنوشت فرزند یک کارگر پتوبافی ...آری من هم نوه ی یک کارگر پتوبافی هستم، زاده شده از طبقه کارگر و ما کارگر زاده ها به سختی و رنج عادت داریم ...
قصدم از نوشتن تمام این خاطره نویسی ها چه بود ؟
زندگی هیچ وقت آنطور که تو می خواهی پیش نخواهد رفت ... زندگی ، در مورد خاص در ایران ما، ایرانی که در خاورمیانه قرار دارد، سرشار از رویدادهای غیرمترقبه است ...همیشه بایستی منتظر رویدادها بود...به قولی ، «ما آرزوی بهترین ها را داریم، اما خودمان را برای بدترین ها آماده می کنیم...» زندگی همیشه سرشار از نامردی ها، ناعدالتی ها و نابرابری هاست...مخصوصا در کشوری که مسوولینش عزم جزمی برای مدیریت صحیح و مساوات و عدالت ندارند...چاره ای نیست ...قصدم ترویج ناامیدی نیست ، ولی زمانی که معصومانه به دنیا بنگریم، ناامیدی گاه و بیگاه به سراغ مان خواهد آمد، باید شرایط را دید و آن را پذیرفت و جبر جغرافیایی اینگونه است که برای امید دادن به خودمان دائما مجبوریم بگوییم :«می توانست از این هم بدتر بشود...» و هیچ وقت
نمی توانیم خودمان را با جغرافیای بهتر قیاس کنیم و بگوییم «چگونه می توانیم از این بهتر بشویم ؟...»
تا پدرتان زنده هستند، پای صحبت آنها بنشینید و از بخواهید برای شما بگویند که زندگی شان چه موقعیت هایی وجود داشته که آنها هیچ مسوولیتی در بوجود آمدنش نداشتند وباید شرایط را می پذیرفتند و مسوولانه به سمت تغییر شرایط پیش می رفتند...
پدر با درجه سرهنگ دوم بازنشست شد، ولی وقتی فوت کرد، درجه او به امیری تغییر پیدا کرد...حقیقتا نمی دانم که این چه رسمی است که وقتی کسی بیمار می شود یا از میان مان می رود عزیز می شود ...کاش پدر بود و می دید که وقتی او مرد، چقدر برای خبرگزاری ها به ناگهان عزیز شد ...
+


در صورت کپی برداری از مطالب و ذکر نام نویسنده وبلاگ مرا خوشحال خواهید کرد اگر نام وبلاگ یا نویسنده را آخرش بیاورید... می دانید، اینطوری شاید انگیزه ای برای دیگرانی باشد که همیشه دوست داشتند نوشتن مداوم را آغاز کنند.بیاییم به حقوق معنوی یکدیگر احترام بگذاریم.قلم را احترام نهیم و نویسندگی ( و نه انسان نویسنده ) را والا گذاریم ...