چند روز پیش تلاش داشتیم تکلیف خودروی شخصی را روشن کنیم ، زیرا پس از آنکه پدر فوت کرد، ماشین باید انحصار وراثت می شد و وراث جهت این واقعه پا پیش نمی گذاشتند، بنابراین مجبور شدیم ماشین را با مهریه ی مادر سند بزنیم و به نام در آوریم ...
خلاصه آنکه sms ثبت آمد که بروید ماشین را تحویل قانون یعنی پارکینگ نیروی انتظامی دهید. بماند که چقدر این پروسه نامعلوم بود.
بار اول به کلانتری محل رفتیم و گفتند :«باشد، ماشین را بیاورید، سرباز می دهیم بخوابانید...» رفتیم و ماشین را آوردیم. این دفعه مسوولی دیگر از همان کلانتری گفت :« نه! ما نیرو کم داریم، نمی توانیم یکی از آنها را به شما بدهیم، بروید بگویید فلانی گفت بخوابانید.» رفتیم و پارکینگ گفت نمی شود، بایستی دستوری کتبی صادر شود که البته این حالت منطقی تر به نظر می رسید. دوباره به سمت کلانتری رفتیم (برای بار سوم ) و معاون کلانتری گفت :«بگویید چرثقیل بیاورند من دستور را صادر می کنم.» و همکاری صورت گرفت و ماشین با چرثقیل با هزینه ای بالغ بر یک میلیون و دویست با جرثقیل راهی پارکینگ شد.
فردای آن روز مادر برای ادامه ی کارها به اداره ثبت رفت که گفتند :« نه ! نمی شود ! دوباره باید مدارک از نو تکمیل شود! چون از زمان اولین کارشناسی ماشین نزدیک به دو سال می گذرد...» و برخی مراحل دوباره باید از نو تکرار شود، اینکه این وسط خودرو طولانی تر در پارکینگ می ماند هم خود داستانی دیگر است ...از سویی دیگر ، آنها هم گفتند که بایستی افسر مربوطه می نوشت که ماشین به پارکینگ رفته و از سویی دیگر ، نگفتند که چرا با این تفاسیر، سه بار sms دادند که :« هر چه زودتر ماشین را راهی پارکینگ کنید.» خلاصه اینکه دوباره مادر از اداره ثبت ( قائم مقام ) ماشین گرفت و رفت تا منطقه ای در شمال شهر که کلانتری آنجا بود .
این دفعه همان مقام که سرگردی بود و گویا معاون کلانتری، بسیار بر آشفته شد گفت :« آنها باید نامه ای با این در خواست برای من می نوشتند ! » و همین را برای اداره ثبت نوشت ، البته قبل از آن ...شروع کرد به زدن حرفهایی زشت و توهین آمیز به مادر که من آن روز لطف کردم و وظیفه ای نداشتم و حق شهروندی را به جا آوردم و حرفهایی توهین آمیز و زشتی دیگر که من دوباره آنها را بازگو نمی کنم ...
آن روز مادر وقتی از اداره ثبت آمد، صحبتی با من نکرد، رفت در اتاقش و تا شب می گریست...گمان ورزیدم که احتمالا دوباره یاد پدر افتاده ...
ولی فردای آن روز بود که فهمیدم چه بر او گذشته ...
همه ی این توهین های بی دلیل در جایی بود که آن مامور قانون می دانست روزگاری پدر من برای این کشور جنگیده و آن زن همسر یک ایثارگر با سابقه 93 ماه حضور در جبهه است.
در همان لحظات اول به یاد نامه ای از همسر شهید کاظمی افتادم، نامه ای که در آن برای همسر شهیدش نوشته بود :« اگر تو بودی کسی جرات نمی کرد با من اینطور رفتار کند ...»
بعد به یاد خاله ام افتادم که اوائل انقلاب توانسته بود برای کاری حقوقی به راحتی از شهید بهشتی قرار ملاقات بگیرد و ایشان را دیدار کند و اکنون به نظر چهل سالگی انقلاب است، یعنی خیلی چیزها احتمالا باید بهتر شده باشد ، ولی حداقل در این مورد چنین نشده...
این یادداشت را از آن سو نمی نویسم که دقِ دلی ام را خالی کنم ، چه بسا که چند روز صبوری کردم تا احساساتم فروکش کند و بعد از عبور هیجانات نگاه کنم و ببینم که این رویداد را چگونه می توان همراه با عقلانیت تحلیل کرد ...
در مورد رفتار آن سرگرد...بدتر از آن را هم دیده ام ، امنیت فقط این نیست که مرزهایمان توسط بیگانه مورد تجاوز قرار نگیرد یا بتوانیم با آرامش در کوی و برزن تردد کنیم ، بلکه امنیت ، شامل امنیت روانی هم می شود ... از آن روز به نوعی امنیت روانی من دچار خلل شد و باز به مهاجرت فکر کردم ...اگر در کشوری توسعه یافته بودیم، باز هم رویدادی حقوقی با این سادگی و بدون پیچیدگی، اینقدر پیچیده و سخت عبور می شد ؟
آن سرگرد را درک می کنم ، کار سختی را برعهده دارد، به غیر از شیفت های شبانه و طاقت فرسا ، سر و کله زدن های روزانه هم با مجرمان و مردم عادی دغدغه ای دیگر است ...اما ایشان فراموش کرده بود که روزگاری که احتمالا ایشان شاید سه یا چهار سال بیشتر نداشت، پدر من نگهبانی های چهار ساعته روی آسمان می داد...نگهبانی هایی که خطر مرگ حتمی برایش وجود داشت و همسری که پشت جبهه منتظر بازگشت او بود ...خیالی نیست ، این مزد بسیاری از آنهایی است که برای این کشور جنگیدند، کم نشنیدم که به ایثارگران این کشور بی مهری شده باشد ...
اما راهکار عبور از این وضعیت چیست ؟ ...
آنچه به ذهنم می رسد آن است که ... با توجه به شیفت های نگهبانی شبانه روزی پرسنلی که در نیروی انتظامی زحمت می کشند و حتما همه ی آنها عبوث و بدخلق و تند رفتار نیستند، شاید مهارت های رفتاری و شناختی برای ایشان یک الزام باشد . چرا که عصبانیت می تواند منطق ایشان را ضعیف کند و آسیب پذیر ظاهر شوند و شاید بهتر باشد قوه قضائیه تدبیری بیندیشد که تا جایی که می شود ، کوچکترین کارهای اداری هم به پلیس + 10 سپرده شود و فقط امور اجرای قانون به ماموران کلانتری ها سپرده شود . چون برای مغز افراد حاضر در کلانتری ها هم شاید سخت باشد که بین مجرم و شهروندان قانون مدار تفکیک قائل شوند. فقط با کمی مهارت آموزی در طول هفته ، می تواند تمامی رفتارهایی که در طول روز از سوی پرسنل اجرایی نیروی انتظامی می شنویم که آسیب پذیر است و آزار دهنده برای شهروندان مدیریت شود ...
در پایان اینکه ، فراموش نمی کنم ، انسانها می توانند مهربان باشند و خشمگین شوند، پس طبیعت انسانی ایشان را درک می کنم . از سویی مغز ما طوری طراحی شده و تکامل یافته است که رخدادهای منفی را بیشتر به ذهن می سپارد. قبل از نوشتن این یادداشت در ذهنم جستجو کردم و دفعات زیادی را به یاد آوردم که پرسنل نیروی انتظامی با من یا دیگران خوب رفتار کرده اند. ولی آن چند بار در ذهنم باقی مانده ...از اینها گذشته ، پدر یکی از دوستانم از جانبازان جنگ تحمیلی و فرماندهان ارشد سابق نیروی انتظامی است و فرزند دوست داشتنی او از دوستان و رفیقان ناب و دوست داشتنی من است ... ولی گمان می ورزم افرادی که در نیروی انتظامی خدمت می کنند، بسیار بیشتر باید بر اعصاب شان مسلط باشند و تکنیک و مهارت های شناختی بلد باشند و از آن سو شهروندان بی اعصاب را هم دیده ام که گاهی چقدر کج خلق ظاهر می شوند و همین موضوع می تواند بالعکس هم باشد ...
یادآوری آرمان و اینکه این کشور برای اینکه کشور بماند، چه کسانی بابت آن بها دادند، شاید بتواند روحیه ی دلاوری و ایثار را در ما تقویت کند، شاید اینگونه بتوانیم بزرگ منشانه تر با یکدیگر روبرو شویم ... امروز سالگرد بازگشت بزرگ مردانی است که آزادانه سالیان و روزهای درازی را در زندان های رژیم بعث به سر بردند...
آزادگی را از یاد نبریم ...
تحلیل های ذهن من ...
ما را در سایت تحلیل های ذهن من دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 110
تاريخ: دوشنبه
31 مرداد
1401 ساعت: 7:56