یک بار این خاطره را نگاشته بودم، اما چون خطاهایی داشت، اصلاح شده اش را باز قرار می دهم.
....
وقتی در پایگاه بوشهر بودیم، اینطور که پدر خودشان تعریف می کنند، گاهی در خواب اتفاقاتی را می دیدند.
یک بار به یکی از خلبانان می گوید :
- اکبر ( سرهنگ خلبان اکبر منتصری)، خواب دیدم هواپیمات را می زنن، تو اجکت می کنی، می افتی تو دریا، کوسه ها میان دور و برت می چرخن، اومدم خونه دیدم که خانمت بچه هات را گرفته بغل و گریه می کند، اما نگران نباش، احتمالا چون گریه می کردن، پس شادیِ و سالم می مانی...
[ این رخداد را سالها بعد در مجله ی صف خواندم...دقیق مطمئن نیستم که خاطره ی جناب منتصری بوده باشد، اما بسیار شبیه به همین رویداد بود که ...آن خلبان بارها تا نیم تنه در آب فرو می رود، کوسه ها نزدیک می شدندو دور...و خلبان که دعای توسل بر زبان جاری می ساخت... ]پدر برای خرید رفته بود به شهر...باز می گردد که تلفن زنگ می زند، ناصر باقری پشت خط است ( همبال شهید عباس دوران در عملیات بغداد که هنوز از آن عملیات ترکشی در گردن داردو گاهی گردن دردهای شدید... )، می گوید :
- احمد...فلان فلان شده، خوابت تابیر شد... ( گویا طوری تعریف می کند برای پدر که واقعا رخ داده !

)
و پدرِ بنده خدا که گویا تلفن از دستش می افتدو زانوان سست بر زمین می نشیند...مادر گوشی را می گیرد و جریان را جویا می شود. سرهنگ ناصر باقری خنده کنان از آن طرف خط جواب می دهد :
-

چیزی نیست ... همون طوری که احمد خواب دید شد ...هواپیماش را زدن، اجکت کرد، کوسه ها دورش چرخیده بودند و الان صحیح و سالم پیش خانواده اش است ! ...
پدر به خانه ی اکبر می رود و می بیند که ...بعله ! ...همان طور که در خواب دیده بود، اکبر خانواده را بغل کرده و همسرش که اشک شوق می ریزد...
( همین الان این خاطره را باز تلفنی با پدر چک کردم ... )
بعدها گویا اینطوری می شود که دیگر خلبانها می آمدند و می گفتند :
- احمد ...واسه ما که
خوابی ندیدی ؟
اینجاست که می توان گفت ...جنگ ما جنگی معمول و قابل قیاس با جنگ های دیگر نبود...جنگِ ما، جنگِ ایمان ونور بود...جنگی که امداده ای غیبی اش بسیار بود ...
کاش کتابی نوشته می شد که این امدادهای غیبی در آن جمع آوری می گشت، تا جهانیان بدانند که جنگ ما، با تمام جنگ ها فرق داشت ... تحلیل های ذهن من ...
ما را در سایت تحلیل های ذهن من دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 162
تاريخ: پنجشنبه
15 مهر
1395 ساعت: 6:15