
روزنامه آرمان - تاریخ : ۱۳۹۶/۶/۵
برای آنان که شفا یافتند
شاهین سلیمانی*
برای آنانی مینویسم که گاه میاندیشند و روزمرگیهای زندگی غبار فراموشی را بر چهرههاشان نمینشاند. سخت توانستم او را بیابم و گفتوگویی با وی داشته باشم. میگفت: «با خودم عهد کردم که اگر شفا یافتم دیگر حتی حقوق آزادگی و جانبازی خودم را هم نگیرم...» بعد که پیش او رسیدم و داستان را برایم تعریف کرد، آنجا بود که متوجه شدم منظور او دقیقا چیست.» علیرضا کمالیشکیب ماسکی بر چهره داشت و در گوشهای از «وزارت فرهنگ و ارشاد» مشغول کار بود. میگفت که بعد از شفا درصد جانبازی او از سی وپنج به دهدرصد کاهش یافته است. در میان مدارک خودش ترکشهایی که یادگار جنگ بود و از پا و سرش بیرون آورده بودند را به من نشان داد. درون پلاستیکهای کوچکی بودند شبیه همان پلاستیکهای زیپداری که در فیلمهای پلیسی و کارآگاهی گاهی آنها را به تماشا مینشینیم. ترکشی که در سر او بود، حاصل انفجار مهمات در زمان حمله منافقین در نبرد چلچراغ بود که در اتفاقی عجیب از بینی او خارج شده بود. در مورد معاینات پزشکی خودش گفت: «وقتی برگشتیم، به من گفتند احتمال دارد کور یا حتی فلج شوی!» اما اتفاق عجیبی افتاده بود... شبی از خواب بیدار شده بود و سردرد عجیبی داشت. به آشپزخانه رفت تا شاید مسکنی قوی برای سردرد عذابآورش بیابد، اما همانجا از حال می رود و رویاهای عجیبی میبیند. میگفت: «دخترم را دیدم که دست در دست من دارد و تاتیتاتی میکند... بعد قطعه خودم را دیدم و بعد قطعات شهدا... بعد از این تصاویر به تونل نوری هدایت شدم. بعد از عبور از این تونل نور، نورهای زیادی را دیدم. وجودهایی غرق در نور گویا منتظر من بودند. بعد از آن، دو وجود نورانی دیگر که لباسهایی سفید هم بر هیاتشان پوشیده بو،د نزد من آمدند. یکی از ایشان دستهایش را بر سر من گذاشت و دیگری دست من را از مچ گرفت که ناگهان به هوش آمدم... صدای اذان صبح را میشنیدم. از بینی من خون جاری بود و بند نمیآمد. خانوادهام به برادرم زنگ زده بودند و در آن لحظات برادرم بالای سر من ایستاده بود. مرا به بیمارستان بردند و دکتر گفت: «ترکش از جای خودش حرکت کرده، این اتفاق بیشتر به یک معجزه شبیه است... خونی که از بینی تو جاری شده باعث حرکت ترکش شده» و ترکش از بینی من خارج شده بود. بگذارید برای شما داستان شفایی دیگر را هم تعریف کنم. داستانی از یکی از همرزمان پدر با نام امیرسرلشگر خلبان آزاده «محمدصدیق قادری». کسی که بهگفته خودش وقتی از هوایپما به بیرون میپرد و با چتر فرود میآید، مردم عراق به سمت او حمله میکنند و در کمتر از ده ثانیه، 23 جای بدن او را میشکنند. امیر آزاده میگفت :«سه روز قبل کمیسیون پزشکی تشکیل شده بود که دست چپ مرا قطع کنند، هیچ امیدی نداشتم... چشمانم را بستم و بعد از دو سه ساعت رانندگی دیدم در صحن آقا ابولفضل(ع) هستم... همه عراقیها را کنار زدند و من و شهید حسن میرزایی که در روزهای آخر اسارت به شهادت رسید، آنجا حضور داشتیم... قفل حرم حضرت ابولفضل(ع) را گرفتم و با اشکی که در چشمانم خشک شده بود، گفتم: «تا امروز مقاومت کردم، اما اگر روزی به خانوادهام رسیدم دوست دارم با هر دو دستم ایشان را در آغوش بگیرم.» ساعت پنج یا شش بعد از ظهر مرا به اردوگاه بازگرداندند. ساعت یازده شب دست من درد عجیبی گرفت. دکتر «مجید» نامی داشتیم که سوی من آمد و دیدیم که دستهای من از یک طرف قادر به حرکتکردن شدهاند. بیست دقیقه بعد متوجه شدم که میتوانم دستهایم را از سوی دیگر هم حرکت دهم! تا امروز من هیچ ناراحتی از این دو دست نداشتهام!» امیر قادری این سخنان را در بزرگداشت عملیات 140 فروند (کمان 99) تعریف میکرد و همزمان هر دو دست خودش را بهآسانی در هنگام تعریف این ماجرا تکان میداد. قصدم از نوشتن این دو ماجرا تحتتاثیر قراردادن کسی یا اثبات چیزی نیست؛ شاید فقط خودم را مامور به بازگوکردن چیزهایی یافتم، چیزهایی که خواب شبانه را از من ربوده بود و هماکنون در ساعت 5 صبح مشغول نوشتن این وقایع برای شما هستم. این را هم بگویم که من با میل شخصی و دل خودم برای شما مینویسم و کسی یا جایی به من امر بر نوشتن نمیکند... همهاش کار دل است و بس. حقایق مانند قطره آبهایی میمانند که روز موعود راه خودشان را به دریا مییابند. فقط اگر بتوان با رود جاری بود و راه جریان آب را سد نکرد... اگر چون آب جاری باشی، جریانها خودشان راه را به سوی تو پیدا خواهند کرد.
* پژوهشگر اجتماعی
http://www.armandaily.ir/fa/news/main/195870/برای-آنان-که-شفا-یافتند
+
نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۶/۰۶/۰۶ساعت 18:36 توسط شاهین سلیمانی
|
تحلیل های ذهن من ...
ما را در سایت تحلیل های ذهن من دنبال میکنید
برچسب: برای,آنان,یافتند,
نویسنده:
بازدید: 136
تاريخ: پنجشنبه
23 شهريور
1396 ساعت: 6:23