به قصهها گوش کنیم

خرید بک لینک
روزنامه همدلی - 28 مرداد 96 روزنامه همدلی

شاهین سلیمانی u202a

این روزها که کارم شنیدن قصههایی از پهلوانیها و زخم برداشتنها وفداکاریهاست، گاهی به یاد فیلمهای ابراهیم حاتمیکیا میافتم. وقتی که بچه بودم و «از کرخه تا راین»را تماشا میکردم.گاهی عدهای میگفتند: «فیلم است دیگر...» و این روزها «فیلم است دیگر... » را به گوشهای خودم از شخصیتهای اصلی داستانها میشنوم. شدهام به مانند کسی که داستان «آلیس در سرزمین عجایب» را روزی میخوانده و امروز از خواب بیدار شده و خودش را در سرزمین «آلیس» یافته و شاهد عجایب سرزمینی است که هر چه از آن میگویند تمامی ندارد.
اولین باری که«ابراهیم حاتمی کیا» را دیدم، زمانی بود که با او همکلاس بودم. فکرمی کنم سال 90 بود که در کلاس «بیداری قهرمان درونِ» سهیل رضایی در کنار او مینشستم و حاتمیکیا هم با فروتنی خاص خودش انتهای کلاس مینشست و به بیداری قهرمانهای درون گوش میسپرد.
یکی از همین قهرمانهای بیرونی که قهرمان درون مرا هم تکان داد، مردی بود 55 ساله با نام «علیرضا رضایی تهرانی» ساکن کنارهای در تالار وحدت. در ابتدای مصاحبه لحظهای بیرون رفت و برایم چای آورد. در میان مصاحبه بود که دست خودش را نشان داد که در عملیاتی آسیب دیده بود و میگفت:«دو بار آن را عمل کردهام، بایستی از بانک تاندون به آن تاندون پیوند بزنند.» بعد از آن بود که گفت :«استکان چای دست گرفتن برای من سخت شده است، گاهی برای خودم هم نمیتوانم چای بیاورم، رویم هم نمیشود به کسی بگویم :«برای من چای بیاور...» با همان دست بود که مرا میهمان چای خودش کرد و چه چای بیدار کنندهای هم بود! نیمی از ریهاش را وقتی در حال نجات سرباز شیمیایی دیگری بود در جزیره مجنون از دست داده بود. از او درباره عوارض شیمیایی پرسیدم که گفت :« وقتی میخوابم همسرم میگوید که خرخر میکنی و خون بالا میآوری و بالشتت همه پر از خون است، همین جمعه پیش از بینی سمت چپ و گلویم خون میآمد. دکتر میگفت : شانس آوردی آسپرین میخوری وگرنه سکته قلبی و مغزی با هم کرده بودی. چشمها و ته چشمهایم هم خونریزی کرده است .» از اعصاب و روان خودش برایم گفت:«من روزی 52 تا قرص میخورم، فقط روزی دو تا قرص آرامبخش میخورم که بتوانم تمرکز کنم. روزی به میدان انقلاب رفته بودم ، بعد از اینکه چهار دور به دور میدان انقلاب گشتم، از کسی پرسیدم : «اینجا کجاست ؟» و به من گفت:«میدان انقلاب است» و بعد شماره خواهرم را دادم که با او تماس بگیرد وبیاید دنبال من. من بچه تهران هستم، اما در تهران میدان انقلاب را به یاد نمیآوردم !کاش من هم شهید شده بودم ».
اینها همگی داستانهایی هستند واقعی که تو را به سرزمین قصه میبرند. گاهی بعد از مصاحبهها، زمانهایی که در کافهای مینشینم تا به دنیا برگردم یا در خیابان مشغول قدم زدن هستم بیرون را حس نمیکنم، شدهام به مانند شخصیت اصلی ( استاد ادبیات ) فیلم « شب های روشنِ » فرزاد موتمن، تماما گوش میشوم و دوباره تمام حرفهایشان در گوشهای درونم باز تکرار میشود. شاید این همه علاقه من به قصه از آنجا نشات میگیرد که پدر قول داده بود، شبهایی که «آلرت (نگهبانی)» نیست و خانه پیش ماست، برایمان قبل از خواب قصه بگوید، قصه گفتنهای مردی که شاید همان روز دوستانش شهید شده بودند و از فردای خودش هم خبر نداشت. اما در این روزها به قصههای «مرد»هایی میاندیشم که خیلی چیزها را بخشیدند؛ بخشهایی از خودشان را ... شاید ما بتوانیم روزی بخشش را بیاموزیم، «آیا یاد گرفتهایم ؟» نمیدانم... من فقط میتوانم خودم را مورد قضاوت قرار دهم و به سفر شخصی زندگی خودم چشم بدوزم، سفری که پارسال با ملاقات تکه بهشتی از خدا بر روی زمین به نام «آسایشگاه جانبازان ثاراله» شکل گرفت و آغازیدن یافت. ما نیازمند بیداری قهرمانهای درونمان هستیم، شاید یکی از همین راهها نگاهی دروننگرانه و گوش جان سپردن به قصههای قهرمانهایی باشد که سالهاست از زیستنشان بین ما میگذرد و روزمرگیهایمان که گاهی شاید باعث میشود خودمان را فراموش کنیم و ایشان را کمتر به یاد آوریم.

لینک خبر : http://www.hamdelidaily.ir/?newsid=36068

+نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۶/۰۶/۰۶ساعت 18:29 توسط شاهین سلیمانی |
تحلیل های ذهن من ...

ما را در سایت تحلیل های ذهن من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 136 تاريخ: شنبه 15 مهر 1396 ساعت: 20:59

صفحه بندی