
می خواهم کمی از مرگ بگویم شاید دلهایمان کمی بارانی شود ودر این روزهای پاییزی که وسعت زندگی گاهی زیبایی مرگ را فراموش مان می کند اندکی بباریم.
هشت سالم بود که یک روز بعد از ظهر در اردیبهشت ماه از خواب بیدار شدم و دیدم مادر عجیب می گرید ، وقتی وارد اتاق پذیرایی شدم من را دید و گفت : « شاهین..پدرام مرد ...» من که نمی فهمیدم چه شده است فقط گریه های مادر را نگاه می کردم و پدر که بر گوشه ای نشسته بود و فقط نگاه می کردو مثل همیشه چونان یک ارتشی سر سخت سعی می کرد قوی باشد و اشک هایش را فرو دهد. بعدها فهمیدم که یکی از همان همقطاران که در روزهای نبرد در آسمان چونان شبهی با فانتومش بر دشمن می تازید، با خانواده به زیر تریلی هیجده چرخ رفته و در دم جان سپرده است. همگی در یک فولکس قورباغه ای بودند و تریلی آنها را به زیر گرفته بود. فقط مانده بودند پوریا و مادر که در کما بودند و احتمالا در آن دنیا درگیر مذاکره با مرگ، که بروند یا نه ... یادم هست که روز تشییع جنازهء پدارم پسر بزرگ سروان بوریایی بود ( که خودش زودتر رفته بود ). پدرام همبازی کودکی من در همان سن هشت سالگی ، بی جان در بدن برروی دست مردم بودو جلوتر پدر در تابوتی دیگر بود و مردم می خواندند :« لا اله الا الله ...» و می رفتند.
در پیاده رو پشت تابوتها راه می رفتم و همان لحظه بود که برای اولین بار فهمیدم « چرا آدمها وقتی کسی می میرد ، گریه می کنند...» تماما صورتم شد اشک و گریه می کردم و با خودم فکر می کردم که چرا پدرام روی دست آنهاست؟ ...
همان شب بود که پدرام در خواب پیش من آمدو تا خودِ صبح با هم بازی کردیم و بعد صبح که شد از من دور شد و به سمت آسمان رفت ...بال نداشت، اما یادم هست که به سمت آسمان می رفت، من را نگاه می کرد وبا چشمانش با من خداحافظی کرد. صبح که بیدار شدم گویا مسکنی دائمی به من زده اند، کلی آرام شده بودم. این چنین بود که مرگ شد همسایهء دیوار به دیوارِ من ... و وقتی این روزها زیاد از مرگ می گویم، شاید خیلی از دوستانم نمی دانند که مرگ از هشت سالگی بر من سلام کرد و بعد یک روز صبح دوست من را برداشت و برد ...آن روزها راه همدان به تهران سخت جاده ای بود. بسیاری از خلبانان بودند که این جاده را در پاییز و زمستان طی می کردند، گاهی خانواده را می بردند، در تهران می گذاشتند و بعد خودشان بر می گشتند واز آنجا که خلبانی شغل حساسی است، نمی توانستند زیاد با خانواده باشند و مرخصیِ طولانی مدت بگیرند. و اینطور شد که سروان "داوود بوریایی" به یک بازنشستگی پیش از موعد رفت تا همیشه با خانواده وقت بگذراندو البته باز سلام های مرگ را به یاد دارم که هر دفعه که اولین برف زمستان می زد، یکی از اقوام مادر را می برد، اولی یکی دو سال قبل از همین مرگ برادر بود و دومی در سال بعد باز با اولین برف مادربزرگ بود... و مرگ بود که دائما می آمد و می رفت و یک یا چند نفر را با خودش می برد ...
تحلیل های ذهن من ...
ما را در سایت تحلیل های ذهن من دنبال میکنید
برچسب: خداحافظ,خداحافظ,
نویسنده:
بازدید: 168
تاريخ: دوشنبه
22 آبان
1396 ساعت: 1:59