خیلی به این فکرکردم که آیا چیزهایی که هم اکنون می خواهم بنویسم را بنویسم یانه ...اما بالاخره تصمیم به نوشتن پیدا کردم، هر چقدر شاید پراکنده، باربط یا بی ربط ...
حدودا شاید دو ماه پیش بود که خوابی دیدم...
در اتوبان نیایش ( رفسنجانی این روزها ) مشغول به رانندگی بودم، وانتی شبیه به وانت نیسان های زمان جنگ به سمت غرب اتوبان در حال حرکت بودو بار آن گونی هایی بود که برای سنگرسازی در زمان جنگ استفاده می شد و دو بسیجی که اینطور که از لباسهایشان پیدا بود از بسیجی های دوران جنگ بودند با همان لباسهای آن روزها، پشت وانت نشسته بودند و با لبخند به من نگاه می کردند.( گویی من در حال دیدن بعد دیگری از زمان هستم که معمولا این جابجایی ها در خواب رخ می دهد )خواب عجیبی بودو تحلیل روانکاوم این بود که در حال آوردن سنگرها از خانه به سمت بیرون هستی، شاید بخاطر اینکه شروعِ کار کردن من در اسنپ بود، چرا که آن روزها مشغول به نوشتن چند کتاب در ارتباط با شهدای مدافع حرم بودم که خواب دیگری هم به همان روزها باز می گردد...
قرار بر این بود که پنجاه کتاب سی صفحه ای در قطع جیبی از شهدای مدافع حرم بنویسیم . کتاب ها با شهید همدانی آغاز شد و بعد رسید به کتابی دربارهء شهید محمد آژند. بعد از شهید آژند به سراغ شهید دیگری رفتم که دوستی که خاطره ها را به من می رساند خواب عجیبی دید: در خواب کسی فریاد می کشید " صدرزاده...صدرزاده..." دوستم از خواب بیدار می شود و به این فکر می کند که صدرزاده آیا نام خیابانی است ؟ و شروع به جستجو در نت می کند که متوجه می شود " صدرزاده " نام یکی دیگر از شهدای مدافع حرم است که اتفاقا فرمانده هم بوده و خاطره ای جالب هم از دیدار سردار سلیمانی با این بچه تهران شوخ طبع در خاطراتش وجود دارد. صدرزاده یکی از بچه های ناف تهران بود با لهجه ای خاص و تهرانی که وقتی پشت بی سیم فرمان حمله می داد فرمی خاص صحبت می کرد و شوخی های خاصی هم با بچه های تحت امرش داشت که همین شخصیت خاص، سردار سلیمانی را بر آن داشت که به دیدار او مشتاق شود طوری که وقتی سردار سلیمانی صدرزاده را ملاقات می کند به او می گوید : « فکر کردم یکی از این هیکلی ها هستی، به صدات نمی اومد این چنین باشی ! » چرا که صدرزاده بدنی لاغرو ترکه ای داشت ...
اگر بخواهم از موضوع دور نشوم، یکی از اتفاقاتی که برای من جالب بود این بود که آژند و صدرزاده ( که کتابهایشان را یکی با فاصله کار کردم ) دو یار و رفیق جانی بودند، طوری که آژند بعد از شهادت صدرزاده بسیار بی تابی می کرد ودوست داشت شهید شود که همانطور که بعد از دیدن این خواب و نوشتن کتاب به مزارشان رفتم، دیدم همانطور که من کتابها را یکی با فاصله کار کردم، صدرزاده و آژند هم با یک فاصله در کنار یکدیگر آرمیده اند، گویی رفیقی در حال پارتی بازی برای رفیق دیگرش بوده تا کتاب رفیقش بدون فاصله با او کار شود!
قصد و نیت خاصی از نوشتن این موضوعات ندارم، فقط دوست داشتم بنگارم هر چند نمی دانم چه قضاوتی در اذهان خوانندگان این سطور به رخ خواهد نشست...شاید چون دیشب جمعی از فرماندهان را در خواب دیدم، دقیقا یادم نیست که چه کسانی بودند، شاید چون هنوز آنقدر که باید تمامی فرماندهان را نمی شناسم، شاید هم قرار نبوده که ایشان را بشناسم...فقط یادم هست که احتمالا نزدیک به پنج یاشش نفر بودند و همگی هم لباس شخصی به تن داشتند. هیچ وقت فکر نمی کردم که با نوشتن از شهدا، خوابهای عجیبی برایم بیدار شود یا از آن گذشته در بیداری اتفاقاتی نزدیک به خواب برایم به وقوع پیوندند، این رازی است که احتمالا خودم باید کشفش کنم. اما چیزی که فهمیدم، نزدیکی به شهدا کمی زندگی کردن را احتمالا سخت کند، هر چند گاهی اوقات زندگی را لذت بخش تر هم می کند. مثلا چند وقت پیش ناخودآگاه در ذهنم تصویری را دیدم از ساده زیستی بچه های جنگ ، سفره ای را دیدم که کف زمین پهن بودو همگی شاد و سرخوش گرد آن نشسته بودند، شاید چون همگی می دانستند که این شاید لحظات آخر باشد ! کاش این ساده زیستی را کمی یاد می گرفتیم و برخی گاهی یادی از آن می کردند، نه اینکه فقط حرفش را بزنیم و در شعار شیرین عمل کنیم، بلکه گاهی به عرفان عملی آن را بدل کنیم و بزییمش، شاید بخاطر این باشد که گاهی مرگ را فراموش می کنیم...درست است که آنها منتظر شهادت بودند، اما شاید یادی از مرگی طبیعی هم بتواند خیلی کارها برایمان بکند.
در ابتدا می خواستم نصیحت گونه بنویسم شاید این کار را هم کرده باشم، اما با خودم فکر کردم که یکی باید بیاید مرا نصیحت کند، اصلا بتوچه که دیگران چگونه زیست می کنند، اما به این فکر کردم که شاید یک پیشنهاد زیستی زیبا باشد ...
در آخر همه ی این حرفها باید بگویم که خواب دیدن کار سختی نیست، سختی آن این است که خوابها پیام هایی هستند برای بیداری ما و این کار را کمی سخت می کند، هر چند نباید زیاد سخت گرفت و در حد وسع باید کوشید، خداوند هم از هر کس به میزان توانش انتظار دارد و نه شاید بیشتر...
تحلیل های ذهن من ...
ما را در سایت تحلیل های ذهن من دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 138 تاريخ: چهارشنبه 19 ارديبهشت 1397 ساعت: 12:58