دقیقه ای تفکر برای خودم، من یک آدم معمولی هستم...

خرید بک لینک
پیش نوشت : قرار بود این مقاله در مجله موفقیت به چاپ برسد که به دلایلی نشد....

شاهین سلیمانی


وبلاگ دقیقه کلمه ای وبلاگ تفکر کلمه وبلاگ برای کلمه خودم
قسمت اول :
من یک آدم وبلاگ معمولی کلمه وبلاگ هستم کلمه .


" گاه می خواهیم شبیه به کسی باشیم. شبیه به " دیگری " که او را "موفق" می دانیم..."

سالها پیش بود، زمان سال 78را نشان می داد. کتابی با عنوانِ "به سوی کامیابی" نوشته ی آنتونی رابینز، ترجمه ی مهدی مجردزاده ی کرمانی، بسیار شهرت گرفته بود. قبل از من، پدر آن را می خواند. این کتاب شده بود انگیزه بخشِ بسیاری از خلبانان که مشغول به گذراندن دوره کاپیتانی شان بودند، پدرمن هم یکی از آنان بود.
بعدها این کتاب را "علی" چند بار از من گرفت و خواند. "علی " یار و رفیقِ موفقیتِ من بود.
بی معطلی شروعش کردم...
- «خدای من ! باور نکردنی است ... این کتاب می گوید : "هر کاری را که اراده کنی، می تونی انجامش بدی !"»
و سالها بعد از میشل فوکو ( فیلسوف، تاریخدان و م وبلاگ تفکر کلمه بزرگ فرانسوی ) از زبان پروفسور صدریا شنیدم که :
« اگر "خواستن" را در یک طرف قراردهیم و "عقل" را در طرف دیگر، اراده کودتایی است که مبنای آن، کنش آزادانه ی انسان است .اما آیا ما هر بار که می خواهیم به درون خود وارد شویم و خود را بیابیم، آزادیم ؟ »

اراده، خواست و ورود به دنیای درون
. آیا ما هر بار که می خواهیم، می توانیم به درون مان سفر کنیم؟ آیا اصولا ما آزادیم ؟ به راستی معنای اراده وبلاگ برای کلمه هر کس چیست ؟ مثلا وقتی شما می گویید : « من اراده می کنم! »، آیا واقعا می دانید تعریفش وبلاگ برای کلمه شما چیست ؟ رابطه ی بین عقل و خواسته های ما چقدر است ؟ مثلا ممکن است چیزی را بخواهیم، اما این خواست، عقلانی نباشد ؟


آشنایی با مجله موفقیت
بعد از آن کتاب ( بسوی کامیابی )، نوبت رسید به آشنایی با عجوبه ی دیگری از جهان موفقیت. مجله ای با عنوانِ " موفقیت! "
با علی می رفتیم مجله را از دکه ی مطبوعات سر کوچه می خریدیم و اولین قسمتی که علی می خواند " و آنگاه بود که پولدار شدم ! " نوشته ی استاد حلت بود و اولین قسمتی که من می خواندم " چهل دیدار، مجموعه آموزش های خودشناسی استاد خدامراد " نوشته ی کیمیا بود .همین تفاوت بین من و علی، باعث شد که چند سال بعد، یعنی سال 84 ،علی دنیای تجارت را رهسپار شود و سر از استرالیا در آورد و من روان شوم در پی کشف خویش، و امروز به روانکاوی و هنر و دنیای رمزآلود یونگ برسم.

خوشبختی
معنای خوشبختی وبلاگ برای کلمه شما چیست ؟ برخی فکر می کنند پول بیشتر می تواند خوشبخت ترشان کند، شما چطور؟ آیا شما از کسانی هستید که می گویند: « پول خوشبختی نمی آورد !» یا نه ، می گویید : « پول خوشبختی نمی آورد، اما نبودش بدبختی می آورد! » مثلا سکانسی از یک فیلم را تصور کنید که فردی مادرش در حال مرگ است، سرطان دارد و دارویی گران را باید تهیه کند، یا... اصلا مثبت تر فکر کنیم، پسر جوانی عاشق شده است، در شهر این طرف و آن طرف می دود و چند تومانی نزدیک به میلیون ! باید جور کند، تا بتواند با دختر رویاهایش ازدواج کند ! آی آی آی!... صبر کن !...تورو خدا از این جواب های تکراری بهم نده ! خواهش می کنم، مجله را با احترام کناری بگذار ( پرتابش نکن ) و حداقل پنج وبلاگ دقیقه کلمه بهش فکر کن...
پنج وبلاگ دقیقه کلمه بعد ...
خب سلام، فکر کردی ؟ جوابت را یک طرف ذهنت نگه دار یا اگر دوست داشتی جایی یادداشتش کن، چون احتمالا وبلاگ برای کلمه شماره های بعد کارش داشته باشیم .

دانایی توانایی است یا حرکت قدرت ؟
داستان عجیبی است داستانِ دوستی انسانها. شاید بتوانم بگویم، هیچ وقت حتی فکرش را هم نمی کردیم که سر از اینجا در بیاوریم، منظورم جای بدی نیست، "زندان که نیفتادیم آقا جون، اینطوری می خندی !" خودم و علی را دارم می گویم!
خب... در اون سالها، هنوز رویای موفقیت های عظیم با کتاب های زیگ زیگلار و بلانچارد و تریسی وناپلئون هیل، عجیب با ما همراه بود. می دونید؛ زمانی هست شما در مورد موفقیت می خوانید و زمانی هست که در مورد موفقیت کاری انجام می دهید.
بزرگی می گفت : « گویا دنیا از آن آنانی نیست که بسیار می دانند، دنیا از آن آنانی است که جرات دارند کاری انجام دهند!»
نمونه ی این گفته این خاطره است :
روزی سرِ کلاسِ " بیداری قهرمان درون " با تدریس سهیل رضایی بودم که سهیل رو به جوانی که خیلی می دانست کرد و گفت :
- « مسئله ی تو اینه که، به جای اینکه زندگی را زندگی کنی، زندگی را می خونی...» یا روزی دیگر وقتی داشت کتاب " جوجه اردک زشت درون " را برایم امضاء می کرد، اولش برایم نوشت :
- « تقدیم به مردی که نبردی سخت در پیش دارد، بین آنچه می داند و آنچه باید بر آن "متمرکز" عمل کند!» آری ... گویا زندگی کارزارعمل وتمرکز است. به قول ژاک لاکان ( روانکاو فرانسوی ) روزی در سال 1974 در مصاحبه با مجله ایتالیایی پانورما گفت : « روانکاوی قسمتی از فلسفه نیست، من حالم از فلسفه بهم می خورد، مدت هاست فلسفه حرف جدیدی نزده، روانکاوی نوعی ایمان هم نیست، علاقه ای هم ندارم آن را علم بنامم، روانکاوی نوعی "عمل" است. » و کاویدن روان شما و درمان شدن روح شما و حل شدن مسائل شما، عمل می طلبد.

سفر لازمه ی زندگی
زمین زندگی، محل نبردهای سختی است. نبرد بین داشته ها و خواسته ها، نبرد بین آن چیزهایی که در حوزه ی دید توست، و آن چیزهایی که " باید " در حوزه ی دید تو باشد. گویا قهرمان ( که خود توهستی ) در راهِ رسیدن به هدف و کشتن اژدهایِ درون، همیشه با چیزهایی درگیر است :
- « اراده، خواست، عمل، تمرکز» میل به درون و جستجو برای رهاییِ خویشتن، شاید از سخت ترین منزل های سفر قهرمان باشد. قهرمانی که در جاده ی زندگی، قرار است نقشش را خودت بازی کنی . متاسفم دوست من، چاره ای نیست ! باید شروع کنی و خودت نقش خودت را به عهده بگیری با تمام سختی ها و مرارت ها و تلخی هایش جاده ی خودت را طی کنی، وگرنه به قول استاد خدامراد در شماره ای از مجله که فکر می کنم برای حدود 15سال پیش بود: « جاده ی زندگیت تا ابد خالی خواهد ماند.»

"زندگی واقعی کشتی است در طوفان!"
سالها بعد از اینکه علی به استرالیا رفت، روزی به من زنگ زد و با هم صحبت کردیم. حالش خوب بود و اوضاع بر وفق مراد، اما چیزی گفت :
- « شاهین، زندگی به اون قشنگی که فکر می کردیم نبود ...» و این جمله مرا عجیب به فکر فرو برد و تکانم داد.همچو هل دادن کشتی بود از اسکله ی ساحل. باز به قول خدامراد در تابستان 81 : « کشتی جایش در ساحل امن تر است، اما آیا کشتی برای ساحل ساخته شده است ؟ » زندگی سخت است. طوفانی است. اما نمی توانی کشتی ات را در ساحل به چوبی محکم ببندی! به ساحل بیندازش و مطمئن باش که امدادهای غیبی به موقع سراغ تو را خواهند گرفت؛ و خدایی که گفت: « هیچ وقت تو را رها نکردیم به حال خودت. » و فهمیدن این جمله یعنی ایمانِ واقعی !

شروع سفر
پس شروع کردم به بیشتر خواندن و درس گرفتن و جایی فهمیدم :
« وقتی قهرمان عزم سفر می کند، در اولینِ منزل هایش، به جایی می رسد که ناگهان امیدش ناامید می گردد و این طبیعی است ! منزلِ " یتیمی " . منزلی که همه چیز دیگر آنطور که بوده نیست، منزلی که عروس و دامادِ دیروز، می شوند زن و شوهر خسته ی امروز... لباسِ نوی دیروز، می شود تکراریِ امروزو آنجایی است که می گویند :
- « حتی امواج دریا هم احتمالا صدایش برایت تکراری شود !.»اما تفاوتی هست بین صدای دلپذیر دیروز و صدای تکراریِ امروز، صدای تکراریِ امروز حقیقی تر است !
شاید دیگر به مانند روزهای قدیم دلنشین و آرام بخش نباشد، اما در گوش ساکنین وفادارِ سالها کنار ساحل زیسته اش، رازها نجوا می کند و اگر " گوش شنیدن " را به کار بیندازی، بسیار خواهی شنید.
روزی در محضردوستی به نام پاشا بودیم. پاشا روزگاری پیش طراح صحنه ی سریال "مختارنامه" بود و امروز خادم
"شیخ ابوالحسن خرقانی". پاشا معمولا ساکت بود. آن روز هم ساکت بود و زل زده بود به حرمِ شیخ خرقان. گفتیم :
- « پاشا، یه چیزی بگو! »
گفت :
- « این همه حرف تو عالم هست، کو گوش ؟ »
آری، این همه حرف و سخن، از مولانای رومی بگیر، تا پیر بسطام و عطار نیشابور و حافظ شیراز و... گویا این روزها گوش ها بلایی سرشان آمده. ناکوک شده اند. دیگر درست نمی شوند. وگرنه با این همه شراب های عالم گیر، باید اتفاقاتی بهتر برای مان می افتاد! چه کنیم که ازین فالش شدگی و خارج زدگی و ناکوکی به در شویم ؟
به گالری های سطح شهر بروید و عکس ها و نقاشی ها را با دقت و تامل بنگرید و از کنار زیبایی ها عجولانه نگذرید. هنری بیاموزید، سازی ، آوازی، خطی، نقاشی... موسیقی های خوب گوش کنید. این همه آثار خوب ! و وقتی می شنویدشان ، واقعا بشنویدشان. ( در شماره های بعدی برای تان خواهم گفت که چگونه موسیقی گوش دهید تا روح و روان تان خوش کوک شود و نمونه هایی هم معرفی خواهم کرد. )
به تئاتروسینما بروید و اگر هفته ای یک بار نشد، ماهی یک بار حداقل برایش زمان بگذارید.

ملاقات با استاد
روزگاری بود که کنکور را که همه ی جان و تن مان بود قبولش شده بودیم، البته زیاد کارسختی نبود، همه اش یک سری تکنیک بود که با بارها تست زدن، پیدایش کرده بودیم. کاش زندگی همه اش الگویی مدون و از پیش مشخص داشت که می شد با کمی کلاس کنکور رفتن، یک کاریش کرد.دسته گلی خریدم وبه ملاقات استاد حلت و دفترمجله موفقیت رفتم. با کیف سامسونایتی که آن سالها مدِ دانشجویان بود، پیراهنی آستین کوتاه، مردانه و آبی رنگ و شلوارِ جین. به آنجا که رسیدم گفتند :
- « آقای حلت جلسه است...» با خودم گفتم همان طور که خودش یادمان داده اکنون به هستی اعلام می کنم که هرطور شده باید ببینمش. پس منتظر ماندم وناگهان دیدم که استاد در حال بدرقه کردن میهمانش است :
- success for you !" "
با همان حنجره ای که دو رگه بود و شبیه به صدای دوبلورهای فیلم های وسترن ! صدایی خش دارو پرامید که برای نسلی که می رفت تا در آن سالها طلوع کند فریادِ« از آسمان ها طلا می بارد» سر می داد. حقیقت آن است که در آن سالها، گفتن از روانشناسی انگیزشی و موفقیت، به سادگی این سالها نبود که شده باشد آذینِ پل های عابرپیاده ی شهرداری محترم تهران.
آن سالها حتی گاهی کتاب های موفقیت مان را جلد می گرفتیم تا نکند بهمان بخندند!...اما " حلت " مرد رویاهای مان بود !
به سمت ایشان رفتم، خواستم دست شان را ببوسم که مرا در آغوش گرفتند و گفتند :
- «همیشه خوش تیپ باش شاهین !... همیشه قوی باش شاهین! ...» [هم اکنون باز بغضی گلویم را مانند آن زمان فشرد...]
نامم را از روی کارتی که روی گل بود شناخته بود. بغضی عجیب گلویم را فشار می داد، آخر استاد حلتِ جادوییِ آن سالها شوالیه ی من و خیلی دیگر از دوستان بود. یک دستی در آغوش گرفته بودمِ شان؛ نمی دانم آخرکیف سامسونایت دست گرفتنم آنجا چه بود ! ... آهان یادم آمد ! ... آن سال من پشت کنکور بودم و همزمان با درس خواندن برای کنکور، کار بازاریابی و فروشندگی سیار هم برای چند جا انجام می دادم .آن روز هم چند جا را برای ویزیت ( معرفی محصول ) رفته بودم و کیف با خودش نمونه کارها را به دوش می کشید.
خلاصه آنکه مرد اسطوره ای روزهای جوانیِ موفقیت مان را دیدم.اما گویا زندگی صورتهای دیگری هم داشت.«آن چیز که در صبح دلنشین بود، در ظهر کمی طبیعی می شود و عصر تکراری و در شب دلت را می زند.»

و اما امروز...
سالها گذشت، برف بارید، تابستان شد، پاییزشد و برگها آرام آرام به زمین جاری شدند و بهار آمد...15 سال گذشت. نیمروزی بود که مشغول وبلاگ تفکر کلمه برای نوشتن یادداشت برای روزنامه ی صبح "همدلی" بودم، یادداشت در ارتباط با مغز راست، عصر مفهومی و جهان جدید بود. جهانی که دیگر به مانند گذشته نخواهد بود. جهانی که دیگر فقط اطلاعات داشتن در آن مهم نیست و ارائه ی خلاقانه اش مهم تر است. در حال اندیشیدن بودم که ناگهان همچون چراغی در ذهنم، مجله موفقیت روشن شد !
اگر خدا بخواهد. در نظر دارم زین پس برای تان از کاربرد فلسفیدن های ذهنی و وبلاگ تفکر کلمه و هنر برای بهتر زیستن بگویم. نترسید ! آنقدرها پیچیده نیست ! برای تان ساده اش خواهم کرد. احساسم آن است، که در این سالهای جدید که رسانه واینترنت در حال قورت دادن مان هستند، داشتن ابزارهایی برای بهتر فکر کردن و دیدن و شنیدن، می تواند بسیار نتیجه بخش باشد. شاید نسل جدید، دیگر به مانند ما، آنقدرها در تلخی گرفتار نشود، چرا که می آموزد چگونه " فکر" کند.« و اگر تو چرایی را بیابی، با هر چیستی و چگونه ای احتمالا بتوانی زیست داشته باشی.».به قول ویکتورفرانکل از زبان داستایوفسکی در کتاب " انسان در جستجوی معنا " :
- « بشر موجودی است که به همه چیزمی تواند عادت کند، اما لطفا نپرسید چگونه !» باید تلاش کنیم، کمی در این چگونگی بهتر شنا کنیم، صبور باشید !

فعلا تا شماره بعد ! uf04a

تحلیل های ذهن من ...

ما را در سایت تحلیل های ذهن من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 148 تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 14:24

صفحه بندی