
و چه بسیار ترسناک هستند آنها که ریا می کنندو از آنها بالاتر وبلاگ رئیس کلمه انی هستند که این ویژگی را در سازمان خودشان ترویج می کنند و پاداش بیشتر را نصیب آن دسته از کارکنان خود می کنند که بدین کار مبادرت می ورزندو چقدر ترسناک است دوستِ فریبکار، چرا که او در پی دوستیِ تو به دنبال منفعت بیشتر خودش است و چه زیباست دوستی که از تو نقد می کند، هر آنطور که بیرحمانه و غیر دوستانه ، چه بسا که در پی آن نقد شلاقانه علاقه ای پدرانه یا مادرانه نهفته باشد که آنگونه خارها را در پای تو نمی خواهد . چرا که تو درد می کشی معمولا از خارهایی که در پای توست و هر لحظه در پا بیشتر فرو می رود، چرا که راه می روی با کفشهایی که خارها در آن خانهء تختی دارند، تا زمانی که دلاوری از راه برسد و شجاعت دوستی با تو را داشته باشد
و چه زیباست کارمندان و نیرویی از سازمان که بدون ترس کژی های سازمانش را در میان می نهد ما بین خود و وبلاگ رئیس کلمه ِ خود، بدون آنکه بترسد لحظه ای بعد اخراج خواهد شد یا به جای پست تری تبعید شود و مدیران بهتر است برحذر باشند از کارمندانی که مجیز می گویند ! ایشان خطرناک هستند، حتی خطرناکتر از زهری که در زنگوله های مارهای زنگی نهفته است. خوش نوا هستند و شیرین، اما زهری را در بنیان دوستیِ تو، خانه ی تو، سازمان تو، نهادِ(Es-Id) تو و زندگی تو تزریق می کنند. بدون آنکه بدانی پایه های تورا سست خواهند کرد و ناگهان روزی همچو کشتی روی آب یا تایتانیکی بزرگ، تو با تکه های یخِ پنهان در اقیانوس برخورد می کنی. افسوس که روزی مردی یا زنی پیش تو آمد و از سر خیرخواهی با کمی رک گویی دردناک ، به تو گفت :
« یخ هایی در اقیانوس هستند که احتمالا با چشم های غیر مسلح تو نتوان آنها را دیدن ... »
و تو چونان ناخدای کشتی تایتانیک مغرور خنده ای کردی و گفتی :
« حتی خدا هم نمی تواند این کشتی را غرق را کند ! »
افسوس، افسوس که خدا را دست کم می گرفتی و نمی دانستی او هست بدونِ آنکه تو بخواهی یا ببینی، پس مرد دلاورِ شجاعِ راست قامت را که در بسیاری از نقاط با تو موافق نبود را در اولین لنگرگاه پیاده کردی و ریاکاران و دروغگویان و مزورین را با خود همراه ؛ چرا که هنوز در دوران کودکی ات سیر می کردی و در این غرور می سوختی که اسباب بازیهای تو از همه بهتر است ! پس گفتی :
« بیرون بروید، ای آنها که مرا کوچک و حقیر می یابید، من خداوندگار شما هستم و هر آنچه بگویم آن خواهد شد ! »
پس سازمانِ تو پر شد از نیروهایی که چونان موریانه شروع کردند به خوردن پایه هایی که با خونِ دل آنها را ساخته بودی و فرو افتادی در «تله ی بنیانگذار!» یادت نیست که روزهای اول همان کارمندان تا دیر وقت می ماندند و دل می سوزاندند و گاهی روبروی تو می ایستادند، چون سازمان تو را سازمان خویش می دانستند. اما تو همه چیز را برای وبلاگ خودت کلمه می خواستی و« بله قربان گوها » را نگهداشتی و حتی به زاد و ولد آنها دست زدی.
ای مدیر تنها، ای انسانِ تنها، ای وبلاگ رئیس کلمه ِ تنها، اینطور شد که دائما نیروهای سازمانت را عوض کردی و اگر خوب به گذشته بازگردی، تو کسی بودی که دائما دوستانِ وبلاگ خودت کلمه را هم عوض می کردی و می اندیشیدی که تو هیچ نیمه تاریکی نداری و هر چه تاریکی هست متعلق به دنیای بیرون است . اکنون در کدام نقطه قرار داری، هر چیزی را که عوض کردی چیزی درست نشد ، شاید وقت آن رسیده باشد که وبلاگ خودت کلمه را عوض کنی ...
« آدم وقتی می بینه یه جاش می لنگه، باید خودش را عوض کنه .»
چهارشنبه 10 آبان، روزنامه آرمان.
مطالب ما را در کانال تلگرامی " تحلیل های یک ذهن " دنبال کنید .
تحلیل های ذهن من ...
ما را در سایت تحلیل های ذهن من دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 137
تاريخ: سه
شنبه
29 آبان
1397 ساعت: 14:24