پسرک عاقل

خرید بک لینک

دوشنبه ۱۲ آذر - روزنامه آرمان امروز

پسرک, عاقل,

اصل یادداشت :

روزی روزگاری در شهری دور ( یه چیزی حدود چند سیاره آن طرف تر)، پسرکی می زیست که اکثر مردم او را دیوانه می پنداشتند. یکی دو نفری هم بودند که چنین نظری نداشتند، اما آنها هم عقل درست و حسابی نداشتند.
در آن شهر اتفاقات جالبی می افتاد. مثلا روزی یکی از سبک مغزهای شهر پیش حکیم شهر رفت و از او پرسید :«حکیم...همه مرا دیوانه خطاب می کنند ( الان اصطلاحی دیگر به کار می برند که نمی شود نوشت !) چه کنم تا عاقل به نظر بیایم ؟» حکیم به همراه نوای موسیقی که روی صدایش پخش می شد و سازبندی آن فقط یک سه تار بود گفت : « برو و از امروز با همه آنها مخالفت کن ! هر کس چیزی گفت، تو کاری به درست یا غلط بودن آن نداشته باش، فقط سعی کن مخالف باشی ! » "سبک مغز" چنین کرد واز فردای آن روز تمام شهر،حکیم را دیوانه پنداشتند و سبک مغز شد حکیم شهر !
پسرک تمام این ماجراها را می دید و گاهی به مانند کارل گوستاویونگ می رفت و برروی تکه سنگی که معلوم نیست چرا آنجا بود می نشست، در اندیشه هایش غرق می شد و با سنگ هم گه گاه گفتگویی می کرد، سنگ هم جواب می داد! بنده ی خدا این را نمی دانست که احتمالا رد داده است.
مدتها گذشت تا اینکه سنگ دیگر شریک کافه و قبرستان پسرک شده بود. آهان ! ... یکی دیگر از تفریح های پسرک همانا قبرستان نشینی و حرف زدن با مردگان بود که آنها هم گاهی با او حرف می زدند.
آرام آرام، مردم شهر که این وضعیت را دنبال می کردند ، شروع کردند اصرار به خانواده ی پسر که : « بیایید این بندهء خدا را ببریم پیش دعانویس شهر، شاید چاره ای درافتد !» اما از آنجا که پدر و مادر پسرک کارهای مهم تری مثل رسیدگی به باقی خواهر و برادرهای او داشتند، آینده ی این پسر اصلا برایشان اهمیت خاصی نداشت. بارها پسر در خواب هایش دیده بود که یک نفر می آید و به او می گوید : « تو سر راهی هستی ... » پسرک به مانند هفایسوس ، موجودی طرد شده بود. آدمیزادی که همه چیز او را جذب می کرد جز انسانها. پسرک هیچ وقت نمی فهمید که چرا آدمها یک جور حرف می زنند و طور دیگری رفتار می کنند؟!
روزها از پی هم می گذشتند و پسرک با خودش نزدیکتر می شد. روزی به ناگهان صدایی واقعی شنید! ( بله ، او آنقدرها هم رد نداده بود، هنوز می توانست فرق بین صداهای واقعی و حقیقی را بشنود!) برایش عجیب بود، آخر کسی او را هیچ وقت آدم حساب نمی کرد که بخواهد حرفی هم با او داشته باشد. صداها را با دستگاه " موسیقی پخش کنِ همراه" ی که داشت ضبط کرد و برد پیش پدر و مادرش، شاید بالاخره قبول کنند که او هم یک " آدم " است .اما وقتی صدا را پخش کرد جز «خِرخِر» چیزی به گوش نمی رسید. یک روز صداها به او گفتند :« برای اینکه همراه ما بیایی باید چشمانت نابینا شوند، اگر متوجه مسیر شوی،دیگر قابل بازگشت نخواهی بود.» پسرک پذیرفت و همراه ایشان به نقطه ای دیگر منتقل شد. چشمانش سوی خویش را بازیافت و روبرویش پادشاه سیاره ها را دید، چیزی که همیشه فکر می کرد یک قصه است و او بر خلاف مردم شهر، قصه ها را باور داشت. پادشاه گفت :« تمام حرفهایت را می شنیدم و مشاوران من همیشه با دقت آنها را بررسی می کردند. سالهاست که تو مشاورِ خاصّ من بودی، البته این را هر کسی جز نزدیکان من نمی دانند. اکنون برگرد و بدان که هیچ کس حرفهای تو را باور نخواهد کرد، انسانها عادت دارند فقط چیزهایی که می بینند را باور کنند.»
پسرک به قبرستان بازگردانده شد،دقیقا جایی بر روی همان سنگ همیشگی. خوشحال به طرف شهر حرکت کرد و با شادی ماجرا را برای خیلی ها تعریف کرد. و اینطور شد که دیگر حتی دعانویس شهر هم نتوانست برای او درمانی بیابد.

http://www.armandaily.ir/fa/news/main/240668/ماجرای-پسرک-عاقل!

برای خواندن و گوش دادن به مطالب بیشتر ، به کانال ما رجوع کنید :

Telegram.me/artofanalysi

تحلیل های ذهن من ...

ما را در سایت تحلیل های ذهن من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 150 تاريخ: شنبه 24 آذر 1397 ساعت: 10:10

صفحه بندی