در ابتدای
فیلم چند نوجوان را می بینیم که خوشحال از یک سرقت ( سرقت از یک سوپرمارکت) به شب نشینیِ نیم شبانه ای ( حدود ساعت چهار صبح ) می روند و پایان بندیِ تبهکارانه ای را برای یکدیگر رقم می زنند و بسی شاد و پر نشاط هستند که ناگهان به یاد می آورند: «
فیلم دوربین مداربسته ی سوپرمارکت را فراموش کرده اند!».
گویا در گریزگاهی، این چند نوجوان ( حدودا شانزده تا هیجده سال) فرصت را غنیمت دانسته اند و لحظه ای با این حرکتِ گریز از قانون تلاش داشته اند برای لحظه ای از نگاهِ کنترل گرانه ی دیگری ( دوربین فروشگاه - دیگری -قانون پدر – سوپرایگو ) بگریزند. ناگفته نماند که این نوجوانها، همگی از قشری مرفه هستند و در صحنه هایی در
فیلم روایت می شود که خانواده های ایشان، اینطور به ایشان القاء کرده اند که با تمکنِ مالی شان ، می توانند هر غیرممکنی را برای ایشان ممکن سازند طوریکه می توانند قانون را هم دور بزنند.
یکی از این نوجوانها که دختری است به نام " گلسا " ( با بازی نگار مقدم ) وظیفه ی برداشتن فیلم دوربین مداربسته را دارد ( دیگری که به طوری نامحسوس همه جا ما را زیر نظر دارد [ به نوعی صدای وجدان] - ولی شاید بتوان همین حافظه ی دیگری را هم با تدوین فیلم (حافظه ی دیگری ) به غلط انداخت . این همان جایی که است که حقوقدان ها می گویند : « ماده ای که تبصره بخورد ، از قانون بودن در می آید. » [نوعی دستکاری کردنِ حافظه ی دیگری ( فیلم دوربین )] .
گلسا تحت فشار قرار می گیرد تا حافظه ی دوربین فروشگاه را که با فراموشی او جامانده به نزد ایشان یا همان دیگران ( دوستان گلسا ) باز گرداند. گلسا چنین می کند، اما این حافظه را به دوستانش باز نمی گرداند و جایی پنهان می کندو رویدادهای داستان حول محور حافظه ی دوربین مدار بسته رقم می خورد .
در نمای آغازین همچنین سکانس های دیگرِ فیلم، گلسا و دوست نوجوانِ پسر او را در حال دویدن به تماشا می نشینیم. گویا این نوجوانان که همیشه با پولهای والدین شان کنترل می شده اند، اکنون همان پول را با شکستن قوانینِ سوپرایگویی به صورتی غیر قانونی به دست آورده اند و شاد به نظر می رسند، شادی که فقط با فراموش کردن قانون پدر و فرار از نگاه " دیگری " ممکن شده است .
اصولا در سکانس های بسیاری دویدن با کاراکترِ گلسا گره می خورد. گویا از چیزی فرار می کند که همین باعث می شود قانون ( ماشینِ پلیس ) او را مشکوک شود و برای همین فرمِ دویدن مضطرب او را بازخواست کند، گویا گلسا هم اکنون به حافظه ی ناخودآگاهش هشیار شده است و حالا تلاش دارد از آن بگریزد... اما در عین حال، در تلاش هم هست که از همان مجموعه ی دیگران ( دوستان – خانواده – اجتماعِ ایگویِ گلسا )، هم بگریزد و هم شاید انتقام بگیرد؛ بنابراین خودش را قربانی این رویارویی قرار می دهد و در عین حال در پردازش کهن الگوی آرتمیس ( دفاع از مظلوم در مقابل ظالم ) تلاش دارد، دیگرانِ زیردستِ ارباب را هم نجات دهد... ( می توان به صحنه های رویارویی او با مسوول سوپرمارکت و دفاع از حق کارگرِ تبعه ی کشورِ افغانستان هم اشاره کرد که در لباس همکار به عنوانِ گیرنده ی حق بر می آید. ) .
در نهایت فیلم نسلی سرکش را نشان می دهد که گویی توسط قوانینی سخت گیرانه محدود شده است و تلاش دارد از آن بگریزد، که در نهایت همان قوانینِ سوپر ایگویی ، گویا وجدانی را در گلسا بیدار نگه داشته است که قانون را برای زیست فرهنگی انسانها در کنار یکدیگر مهم می داند. [جایی فروید اشاره می کند : «احتمالا بتوان میوه ی روانکاوی را ، فرهنگ یافتگیِ انسان دانست ... » ]
اشاره ی دیگری که می توان داشت ، ارتباط آنیموسِ درونیِ گلسا با اسبی است که الوند نام دارد ( نماد غریزه ی درونیِ گلسا – نمادی از آنیموس و غریزه برای گلسا – طبیعتی که باید زنده نگه داشته شود تا احساسات به مرگ نرسد ) .
همچنین کشیدن پتو بر روی سر و گویا پنهان کردن خویشتن ( پتو – نمادی از رَحِم مادر ) در مقابل دیگری یا همان پدر است. به نوعی ایجاد حریمی امن در مقابل پدر و البته می توان به نظریه ی زندانِ فوکو هم اشاره ای کرد که اتاق را مصداقی از حضور انسان در زندان می داند . زندانی که انسان خودش را در آن حبس می کند، و در عین حال اشاره ای می کنم به نقیض این سخن از "بلزپاسکال"که : «تمام مشکلات انسان از یک چیز ناشی می شود، عدم توانایی او برای آرام نشستن در یک اتاق .» گویی انسان از ابتدای پای نهادن در این کره ی خاکی ، خویشتن را در زندانی احساس می کند که بایستی از آن به در آید و شاید بتوان گفت ، تمامی مسائل بشر از جایی آغاز می شود که تلاش می کند از این زندان ( زندان تن – خواسته ها – امیال و ... ) رها شود . در ابتدا سفرهایی بیرونی را طی می کند و در پایان، اگر به آگاهی کافی برسد، احتمالا به یاد آورد که بایستی برای رهایی از این زندان و تجربه ی حس آزادگیِ ، به درون سفر کند و پذیرش را هم چاشنی کند. در ترکیب این دو سخن، اتاق انسان ( به گفته ی فوکو ) ، خواسته ها و میل ها و باز به قول فوکو " اراده " که به مانند کودتایی وارد می شود... « اگر "خواستن" را در یک طرف قراردهیم و "عقل" را در طرف دیگر، اراده کودتایی است که مبنای آن، کنش آزادانه ی انسان است .اما آیا ما هر بار که می خواهیم به درون خود وارد شویم و خود را بیابیم، آزادیم ؟» و بعد نگاه پاسکال و اندکی مولانا، شاید پذیرش اینکه ، این قفس چند روزی بیشتر دوام نخواهد داشت، بتواند سفر فردیت را به گفته ی یونگ برایمان پیش بکشد.
در انتها بایستی به ممنوعیت نمایش این فیلم از جانب آموزش و پرورش برای دانش آموزان هم اشاره کرده که باید گفت : « بهتر است قوانین پدر یا چگونگی رعایت قانون ، توسط قانونگذار تلطیف شود، تا دوستی ای بین اید ( کودک ) و سوپرایگو – والد ( قانون پدر ) توسط ایگو ( خرد حضور یافته در اجتماع ) صورت پذیرد . می توان گفت ، ممنوعیتِ بودن آگاهی ، فقط میل به انجامِ " گناه اولیه " را تحریک می کند و کودک همیشه از خودش می پرسد :« حتما لذتی در آن هست که من از آن برحذر داشته می شوم ! » و اینجاست که کودک آتش را امتحان می کند تا با سوختن دست، پی خطرناک بودنِ ببرد...
تحلیل های ذهن من ...
ما را در سایت تحلیل های ذهن من دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 153 تاريخ: شنبه 11 اسفند 1397 ساعت: 9:22