
شنبه ، نوزدهم اسفندماه ، روزنامه ی صبح آرمان امروز
صبح است، بیدار می شوی، شاید چای بنوشی، شاید صبحانه ای بخوری و شاید بدون صبحانه از خانه بیرون بزنی، تیتر روزنامه ها را نگاه می کنی، همه چیز به مانند دیروز است. روزنامه ها روزی همه چیز را زیبا نشان می دهند، روزی دیگر زشت، رویا این است که روزگاری همه چیز واقعی تر باشد. حالت خوش نیست، احتمالا هم نمی دانی چرا؟!
به محل کار می رسی، سلام می کنی، پشت میزت می نشینی، اما باز عصبانی هستی؛ به خشمی عجیب آلوده هستی، گویا چیزی گلویت را فشار می دهد و باز این تو هستی که نمی دانی چرا؟!
صداهایی یا شاید نواهایی تو را فریاد می زنند، اما مشکل اینجاست که این تو هستی که
نمی شنوی، بعد برای آنکه این صداها را بیرونی کنی و بشنوی، آنها را با فریاد و شاید بدون فریاد و فقط تلخی، بر سر وصورتِ همکاران و پایین دستی هایت شروع می کنی به کوبیدن.هرکس، هرکس که زورت بر او چرب تر باشد. یاد گذشته ها و شیرین سخنان بخیر. فراموشکار و ناشنوا شده ای، ناشنوا از شنیدن، شنیدنِ صداهای درون، شاید هم نواهای درون. صداهایی که از سالها پیش ، شاید روزهایی که تو هم کم زور بودی، بر تو نهادینه شدند. عادت کردی هر روز آنها را نشنوی! با آنها به خواب رفتی ، با آنها بیدار شدی، با آنها عاشق شدی، با آنها تو را خوش آمد و با آنها تو را بد آمد .
برادر، این قصه ی هر روز است. روزگاری که دنیای زیباست، همه چیز زیباست و روزگاری که زشت است گویا همه چیز زشت است. روزگارِ شکل گرفتنِ والدین درون را به یاد بیاور. تو یاد گرفتی اطاعت کنی، یاد گرفتی بگویی«چشم!»، یاد بگرفتی فراموش کنی و یاد گرفتی، هر چه او می گوید درست است و هر چه تو فکر می کنی،احتمالا اشتباه باشد. حتی احتمالات را هم فراموش کردی، هر چه صدای درونِ تو می گفت درست بودو فراموش کردی:«احترام با اطاعت بی چون وچرا فرق دارد.» وقتی صدا گفت:« اینطور باش، فلان کار را بکن.» می توانستی گوش نسپاری، اما جبرِ سن و سالِ تو می گفت :« اگر اطاعت نکنی از خیلی چیزها خبری نیست ...» پس فهمیدی:« من اختیاری ندارم.» پس تلاش بر بی صدا کردن آغاز شد. حالا صدا بود و تو. صداها شدند ارباب و تو شدی برده ی آنها و آرامش شد گروگانِ صداها.اگر گوش می کردی، دقایقی آرام بودی، فقط برای دقایقی. پس اینطور توافق کردید:« ببین، من به تو گوش می کنم. می دانم که رهایم نخواهی کرد، فقط بین شماتت هایت، تعلیق را بیشتر کن.» حالا به مانندِ اسیری شدی که اسارت خودش را باور می کند و می پذیرد که اسارت حقیقت زندگی است.
لینک یادداشت
تحلیل های ذهن من ...
ما را در سایت تحلیل های ذهن من دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 164 تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 20:41