زمانی که پول بشود هویت انسانها و زمانی که انسان بشود دستگاه تولید پول و

خرید بک لینک
ادامه ی تیتر
زمانی که چیزی که انسان را قرار است به انسان بهتری بدل کند بشود پولی که انسان یا در جیب هایش و یا در حساب بانکی اش و یا در کمدش دارد


هر چند به گفته ی دوستی ، تصمیم گرفته بودیم ، وقتی عصبانی هستیم دست به قلم نبریم ، اما گمان نمی کنم که این عصبانیت چیزِ زیادی مهلکی باشد ...
دوستی برایم تعریف می کرد که با دختری تازه آشنا شده بود، در اولین دیدار ، هنوز نه به بار بود و نه به دار، دختر می پرسد :
« ماشین شما چیه ؟»
متاسفانه این دوست ما ، پسری بود اهل تفکر اما تو دار و با دل هر کس راه بیا...
بعد از این قرار ملاقات ، این دوست عزیز ماجرا را برای ما تعریف کرد و ما هم با هم فکر کردیم و دست بر آنالیز ماجرا بردیم ... بله ، نیازِ زیادی به آنالیزهای پیچیده نیست ! دختری که هنوز چیزی نشده ، مارک ماشین شما برایش سوال است ، احتمالا مارک های دیگر هم برایش سوال باشد ! ...( لوگو با برند تفاوت دارد ، برند به حس انسانی است که به یک برند دارید . مثلا بی ام و یا بنز، برای شما احساسی انسانی به همراه دارد که این خاصیتِ برندسازی است ...) ناگفته نماند که این دخترخانم عزیز، بسیار هم از عرفان و معنا و معنویت دم می زدند ... ما دوست مان را خوب می شناختیم، می دانستیم هم که چگونه آدمی است و با چیزهایی که از آن بانو تعریف کردند، برایمان روشن شد که اینگونه نقاب ساختن ها ، فقط پوشش هایی بود بر خواسته هایی که این بانو بسیار هم برایشان اهمیت داشت ! اما همیشه انسانها تلاش می کنند صورتها را حفظ کنند، چون باطن ها پیچیده هستند و گاه ترسناک ... ( خود من هم انسان هستم پس ممکن است گاهی چنین کنم ... )

ماجرا اصلا این نیست که مثلا یک ماشین ارزان قیمت داشتن مسئله است یا ماشین گران قیمت داشتن، هر چیزی به جای خودش زیباست ، همانطور که مازراتی و پورشه و بوگاتی ، همگی از شاهکارهای دنیای مهندسی و طراحی صنعتی هستند ( من این برندها را اینگونه نگاه می کنم و آنها را هویتی برای انسان نمی دانم، بلکه انسان را موجودی می دانم که دارای روح است و قرار است به این ابزارها معنا و هویت دهد )
این مثال ها را زدم تا اگر بعدا عکس مرا با مازراتیِ به گفته ی روزنامه ها سه میلیاردی دیدید، نگویید که خودت چرا با آن عکس گرفتی ... این مازراتی از آن همسایه ی ما بود و روی هم ، حدود چهارصدمیلیون ( حتی کمی هم کمتر ) تمام شده بود ، می گویند با پلاکش احتمالا بشود نزدیک به یک میلیارد و دویست و نه سه میلیارد ! ... صاحبش هم نه آقازاده بود ( هر چند آقا زاده بودن هم اشکالی ندارد، بلکه با عنوان آقا زاده کارهای دیگری انجام دادن از دیدگاه عموم اشکال دارد ، هر چند من حدود این دعواها را نمی فهمم... ) نه اختلاص گر بودو نه مالی بالا کشیده بود ، این تجارتی است که با داشته هایش انجام می دهد ...
اما سخن در اینجا بحث دیگری است ...

سوال این است که چرا جامعه ی ما به اینجا رسیده است که باورهای دنیای سرمایه داری ( و نه سرمایه داری به معنای سازنده ی آن ، بلکه کاپیتالیسم [1]به معنای قدرت و توانایی و هویت یافتگیِ هر آن کس است که پول دارد، هر چند معنای دقیق کلمه ی کاپیتالیسم شاید اینها نباشد .) در جان و عقل و دل ما رسوخ کرده است ...یادم هست که سالها پیش در فیسبوکِ خودم ، مطلب تندی را بر علیه بانوانی نوشتم که پول و ثروت را ارزش یک جوان می دانند و گویی در رابطه ی عاطفی و احتمالا بعد از آن ازدواج، با وی بر سر یک معامله نشسته اند ... تا زمانی که پسری نتواند مرا به رستورانِ فلان، سفرِِ فلان ، و... این ببرد و ماشینش از فلان برند به بالا نباشد، من هیچ گاه نه با او دوست می شوم، نه وارد رابطه عاطفی می شوم و هیچ امکان دیگری برای ارتباط بین ما وجود نخواهد داشت ! که دوستی که مدرس ثروت آفرینی بود برگشت به من گفت : « مثل اینکه قصد داری دختری را که دوست داری به آبخوری پارک دعوت کنی ... »
البته کاملا برایم قابل درک است که چرا این دوست عزیز چنین گفتند، چرا که در گذشته زندگی سختی داشتند و شاید هم نیتی دیگری از گفتن این حرف در دل موجود داشتند ...
باید گفت، آن چنان این باورهای نمی دانم چی چی توسط تبلیغاتِ رسانه های جهان سرمایه داری در ما رسوخ کرده که دوستی خوب و مهربان به من می گفت : « ماشین ، خیلی مهم است ! باید ماشین داشته باشی و ماشینی خوب ! تا بتوانی با دختری خوب دوست شوی ... »
وقتی پایه های یک دوستی این چنین گذاشته می شود، دیگر مابقی کار مشخص است ...
و البته برایم جذاب و جالب است که چطور در رسانه های خودمان هم این میل به قدرتهای واهی تشویق می شود ... واقعا در چنین شرایطی که بسیاری از مردم ، در نان شب شان مانده اند، تبلیغات برای ماشین های چندمیلیاردی چه معنایی می تواند داشته باشد ؟ ... اصلا منظورم این نیست که ماشین ها بدند و اَخ هستند و این جور چیزها ، تکرار می کنم :
بسیاری از آنها ، به نظرم شاهکارهای دنیای مهندسی و طراحی صنعتی و هنرِ صنعت هستند و دوست داشتنی ، اما ماجرا آنجایی است که ماشینِ من یا ایگوی من ، می شود تعیین کننده ی هویتِ من ! و این خطرناک است ! ...
برایم جالب است ... هیچ وقت یک مغز متفکر بزرگ، یک فیلسوف بزرگ، یک روانکاو بزرگ و یک اندیشمند را ندیدم که با اتومبیل یا خانه ی گران قیمتش عکس انداخته باشد، به نوعی که اینها را هویت خود بداند، حتی استیو جابز هم برایش ساده زیستی بسیار مهم بود ( در موردِ این ثروت آفرینِ بزرگ، بسیار تحقیق داشته ام ، حتی می دانم که در هنگام راه رفتن هایش چگونه مراقبه می کرد و اینکه استادی معنوی داشت ... در خانه اش مبل نداشت و روی زمین می نشست ، و البته استدلالش جابز این بود که : « مبل بی ایرادی ( از لحاظ طراحی ) را نیافته ام ... )
هر چند ... هر جامعه ای ، این چنین نوکسیه گی را باید از سر بگذراند تا بتواند روزی دارای اندیشمند شود ... جامعه ای که توانمندی ، هویت ، شان و کارآیی انسانی را در اموال افراد ببیند، احتمالا پیش بینیِ روند و طی مسیر آن کار ساده ای باشد شاید هم نباشد !
برای بار چندم می گوییم ، ثروت خوب است ، دارایی خوب است ، توانگری مالی لذت آفرین است ( هر چند لذت همه چیز نیست ... ) اما زمانی یک جامعه شیبی بر عکس را طی خواهد کرد ، که دارایی های مالی یک انسان ، بشود هویت و شخصیت او ... و کار سختی نیست ... برای لحظه ای ، به خیابان های بالای شهر ، مخصوصا خیابان هایی که من مشاهداتم در آنها بیشتر بوده است رجوع کنید ، مثلا ایران زمین یا سعادت آباد ... خواهید دید که توانایی مالی ، الزاما فرهنگ و درک متقابل بیشتری همراه نداشته است ! ماشین های میلیاردی را خواهید دید که در حال لایی کشی و رانندگی های پر خطر هستند . این جوانانِ بیست و خورده ای ساله ی سوار بر ماشین های میلیاردی ، حتما از خانواده هایی متمول با سطح سواد بالا فارغ التحصیل شده اند ، ولی سوال ؟ چرا وزنه ی فرهنگی آنها اینقدر سبک است ؟ ... یکی از جوابهای آن شاید این باشد :
«فرزندم ، ما چون پول بیشتری داریم آدمهای بهتری هستیم!» از این جوانان، افرادی خودشیفته و افسارگسیخته ساخته می شود، که هیچ باوری به قانون مداری ندارند و ثروت خانواده هایشان ، قانون گریزی ایشان را سبب شده ( اگر رانندگیِ متمدنانه را قانون گرایی بدانیم. ) و شاید کلمه ی درست تر ، رانندگیِ متمدنانه باشد . روزی استاد قمشه ای در سخنرانی می گفتند که فلان اندیشمند به تهران آمد و توصیفش از رانندگی ما در خیابان های مان، سوسمارهایی بود که بر روی هم می لولند. ( یا شاید می خزند)

شاید نگاه خوش بینانه آن باشد که این رخدادها، بایستی در هر جامعه ای اتفاق بیفتد ، اما جامعه ای که الگوهای زیستی اش زندگی ائمه و پیامبران بود ، جالب است که به چنین زیستی بدل شده است ...
آمدم بخوابم که به ذهنم آمد ، واقعا حضرت علی هم برایشان دارایی های مالی مهم تر بود یا آدمِ بهتری بودن ؟ ... هر چند من اصلا در حد و اندازه ای نیستم که بخواهم در ارتباط با چنین مسائل اخرویی اصلا نظری بدهم ... اما به قول جوانکِ فیلم کاتیوشا : « به کجا داریم میریم ما حاجی ! ... » شاید کمی طنز، بتواند آتش مان را سرد کند ... اما ...
کاش به جای آن حرفها که آموزش و پرورش در کتابهای بینش اسلامی به ما درس می داد ، همان اندیشه هایی را درس می داد ، که بسیاری با توسل بر همان اندیشه ها ، همان ماشین های میلیاردی و خانه های دیگر نگویم را برایتان را سوار می شوند و اسکان می گزینند... به ما درسِ ساده زیستی دادند، حال آنکه ، همه ی آنها گویا ، فقط مواردی بود که قرار بود امتحان دهیم و صاحب این نوشته چه کند که بینش اسلامی ، معمولا یکی از بالاترین نمره هایش بود ... همه ی آن چیزهایی که آموختیم ، همه اش گویا اشتباه بودند ... امیدوارم ، نسل جدید را ، با داراییِ مالی یعنی همه چیز آشنا کنند و اینقدر به دروغ ، حرف از ساده زیستی تحویل ایشان ندهند، چون یاد می گیرد و در آینده می شود یکی به مانند ما دهه ی شصتی ها ...

احتمالا با نخواندن این پانویس، چیزی را از دست ندهید .

پانویس :
- سیستم های ثروت آفرینی و مدیریت های استراتژیک و سیستمی و... را که تولید ارزش می کنند را بسیار دوست دارم ، پول و ثروت را هم بسیار دوست دارم ( کیه که بدش بیاید )
- یه دوستی می گفت : « نشستی تو سعادت آباد و داری ادای چگوارا را در می آوری. »
چگوارا را دوست دارم ، کیست که دوست نداشته باشد ( خیلی ها دوست ندارند و پشتش هم چیزهایی می گویند، اما به ما چه ، آنها هم نظر خودشان را دارند. )
- خط کشی ها و مرزبندی های سیاسی ، برای تعیین هویت و جهت گیری را نمی فهمم، مثلا فلانی چپ یا راست است یا ... ( منظورم دادن این القاب به شهروندی است که کاری با سیاست ندارد ، وگرنه علوم سیاسی که جای خودش است و باید به وظیفه ی خودش مشغول باشد ) مگر آنکه فعالیتِ سیاسی داشته باشد و حاضر در چنین گروه هایی باشد و به نظرم ، در آینده ی سیاسی جهان ، احتمالا بشریت پی به آن ببردکه اندیشه ورزی و تعقل، و نه جناح بندی های چند روزه ، راه نجات اوست ... وقتی که بیاموزد و بتواند فکر کند و اندیشه بورزد و مثل عربستان به یمن حمله نکند و مثل انگلیس به ایشان سلاح نفروشد تا کودکان را در بیمارستان ها به قتل برسانند ... ( نکن آقای انگلیس ... نکن ... هر چند ، در حال به نتیجه رسیدن هستم که سیاست یعنی همین ... و اینجاست که سیاست را سعی می کنم نفهمم و اندیشیدن را تلاش می کنم که بفهمم... )



1 - کاپیتالیسم :
یعنی سیستم سرمایه داری ، و آن عبارت از یک سیستم اقتصادی است که در آن ، وسائل عمده ی تولید بواسطه ی سرمایه های شخصی فراهم شده و به مالکیت شخصی صاحبان سرمایه باقی می ماند. امور اداره و گردانیدن دستگاه تولیدی نیز در اختیار مالکین کارخانجات است که کارگران را به عنوان روزمزد اجیر کرده به کار می گمارند و کارخانجات مختلف تولید کننده ی متاع واحد نیز در تولید اجناس و فروش آن به منظور جلب منافع با یکدیگر رقابت می ورزند و گاهی نیز ممکن است به نفع خویش و به ضرر مصرف کنندگان با یکدیگر متحد شده ، قیمت اجناس را بالاببرند .
منبع : مکتب های سیاسی ، تالیف : دکتر بهاالدین پازارگاد، نشر اقبال ، قیمت : 200 ریال
( این کتاب باز می گردد به کتابهای دانشگاهی مادر که در دانشگاه علامه ی امروز درس می خواندند تا زمانی که جنگ شد و مادر برای در کنارِ پدر بودن ، مجبور به حرکت به سمت پایگاه های جنوب و حضور در کنار پدر شدند )

تحلیل های ذهن من ...

ما را در سایت تحلیل های ذهن من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 170 تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 20:41

صفحه بندی