
شهید محمد ( هوشنگ ) نوری.
شهادت : پادگان عشرت آباد.
پسرخاله ی پدر ( سرهنگ ایثارگرِ جنگ تحمیلی احمد سلیمانی ) .
[ مادر می گفت هوشنگ از یکی از خاله هام خیلی خوشش اومده بود و بسیار دوستش می داشت و گویا قرار بود خواستگاری سر بگیرد که ...به شهادت رسید ...]
این مطلب ویرایش شد ...
فایل صوتی با عنوان "به لاله ی در خون خفته " کار مرحوم " مجتبی میرزاده (زاده ۱۳۲۴ کرمانشاه - درگذشته ۲۶ تیر ۱۳۸۴ تهران) را که به متعلق به دورانی است که به قول حاج کاظم تو فیلم " آژانس شیشه ای" خمار جشن بودیم را تو گروهی تلگرامی به اشتراک گذاشتم ( چه دورانی بود "سرودها، موسیقی ها و آهنگسازان در استودیو 103 صدا وسیما )
"
به لالهٔ در خون خفته شهیدِ دست از جان شسته
قسم به فریاد آخر به اشک لرزان مادر
که راه ما باشد آن راه تو، ای شهید
که راه ما باشد آن راه تو، ای شهید
همه به پیش، همه به پیش
به یک صدا
«جاویدان ایران عزیز ما»
که تا آخرین نفس راهت را ادامه خواهیم داد، ای شهید
قسم به اسم آزادی به لحظهای که جان دادی
به قلبِ از هم پاشیده شهیدِ در خون غلتیده
که راه ما باشد آن راه تو، ای شهید
که راه ما باشد آن راه تو، ای شهید
همه به پیش، همه به پیش
به یک صدا
«جاویدان ایران عزیز ما»
که تا آخرین نفس راهت را ادامه خواهیم داد، ای شهید
قسم به عزم همرزمان ستمکشان با ایمان
به خستگان جان بر کف دلاوران همپیمان
که راه ما باشد آن راه تو، ای شهید
که راه ما باشد آن راه تو، ای شهید
همه به پیش، همه به پیش
به یک صدا
«جاویدان ایران عزیز ما»
یکی از دوستان که طبع لطیفی داشت و انسانی مهربان گویا حالش کمی متغیرشد و گفت :
- آهنگی که بوی جنگ می دهد اذیتم می کند ...
صادقانه آن است که به یاد سمیناری از سمینارهای سهیل رضایی عزیز افتادم، جانبازی دو پایش را از دست داده و صحبت بر سر همزمانی هایی بود که در جبهه رخ داده بود ( که بسیاری شبیه این همزمانی ها را پدر برایم تعریف کرده...حتی امدادهای غیبی غریبی که اگر رخ نمی داد، در یکی از علمیات ها، حتما پدر شهید شده بود. عملیاتی که کاملا دشمن آماده و منتظر بود و دیوار آتش چیده شده بود [ پدافند و ضدهوایی ها به آسمان بی هدف شلیک می کنند، این به نوعی "بمباران آسمان" دقیقا به مانند یک خط آسمان را به دو نیم تقسیم می کند، چیزی شبیه به تله هایی انفجاری؛ که بین دو درخت نخی بسته می شود و اگر کسی از آنجا عبور کند، انفجار صورت خواهد گرفت ] و فقط برخورد یک پرنده با شیشه ی کابین هواپیما، پدر و همقطارش را نجات می دهد ... ( یک مرغ ماهیخوار بوده است گویا ) [ اگر بدانید بابا چقدر عجیب این خاطرات را با همان طبع داستان گویی عجیبش تعریف می کند...البته فیلمش هست ،البته فکر کنم اونطوری کل جوونا همه باهم بخوان برن خلبان شن ! ...
...هر چند غم نان حتی اجازه نمی ده پدر بخواد به خاطرات فکر کنه
و البته من یه جورایی خبرنگارانه گاهی خاطرات را شکار می کنم براتون
اینجاست که وقتی امدادهای غیبی را از زبان جوزف کمپبل می خوانم بغض می کنم و می گریم و اما کسی که می بیند نمی فهمد و به قضاوت می نشیند...باز یاد بخشی از فیلم " آژانس شیشه ای" می افتم : « بعضیا این جوونا رو یه جوری نگاه می کردن که انگار غریبه دیدن ...» ]
خلاصه آنکه جانباز نازنین که معلم بودند از هنگام اسارت و جراحت گفتند...در میانه ی زمان فراغت همایش، یکی از خانمها گفت : « ما باید در نظر بگیریم که سربازها و افراد ارتش عراق هم انسان بودند...»
به ایشان گفتم : « شما درست می فرمایید انسان بودند، اما به ما حمله کرده بودند، به نظر شما اینجا مقصر کیست ؟ »
و در دیالوگ بعد متوجه شدم که با فردی روبرو هستم ( با تمام احترام به شان انسانی ایشان ) که گویا اصلا نمی خواهند لحظه ای فکر کنند و حق وناحق را کمی بسنجند...پس به مکالمه ادامه ندادم و رفتم سراغ گپ و گفت و کیف و حالِ کلامی با جانباز عزیز، چرا که سخنان این عزیزان از هر عسلی شیرین تر است ...کسی که رنج را با سلول های وجودش چشیده ، می تواند به تو بفهماند که زندگی خیلی ارزش زیستن دارد و بیهوده دلسرد نشو ... یکی از صحنه های عجیب که آن جانباز بزرگوار تعریف می کرد ، صحنه ی دلداری داده شدن از طرف یکی از رزمنده های ارتش عراق بود ! ...
گاهی گویا انسان ، واقعا انسانیت یادش می افتد ! اینجاست که گویا حق همیشه حق باقی خواهد ماند و باطل شاید قوی به نظر رسد، اما پایانش تباهی و نابودی است ...
....
و البته حالا ما دهه شصتی ها وقتی از جنگ می گوبیم غریبه تر هستیم...اما خداوند می فرماید که - «صبرکنندگان را پاداشی عظیم در پیش است .»
( ببخشید تو رو خدا، من فیلم هم بسازم اینطوری هی کات تو کات میشه ...شرمنده، مدل قصه تعریف کردن من اینطوری قصه تو قصه است )
در دیالوگ بعدی به همان دوست عزیز گفتم :
- دشمن و غولی که به کشور حمله می کند را با محبت نمی شود بیرون کرد !....و این را من روی حساب این می گذارم که احتمالا کمتر از جنگ اطلاع دارید...خیلی هامون ازجنگ یه سری شایعه و حدس و گمان داریم فقط ! ...وقتی ارتش بعث عراق به ایران حمله کرد، در سوسنگردبه یک مدرسه تجاوز شد !!! حالا بازهم فکر می کنید که کفار حق زیستن دارند ؟ بله ...کافری که به مرزهای ما حمله نکند و استقلال کشورمان را با مخاطره مواجه نسازد...نه کافری که اسلحه بدست می آید برای کشتن ما و خانواده هامان !
و ای انسان که زود قضاوت می کنی ...مراقب باش !
و فرمودند :
- حرف شما درست وقتی به کشورمان تجاوز میشود باید متجاوز را بیرون کرد .و اینجا بود که فهمیدم گویا پدر و برادرهایش به گفته ایشان : « پای ثابت جبهه و جنگ بوده اند »
وبعد فهمیدم که قضاوت و بروز رفتاری همراهِ با خطای شناختی چیست !...اینکه تو با الگوهای پیشین ذهنت، تمام دنیا را شروع می کنی به رای دادن و بررسی کردن، غافل از اینکه مغز تو با محدودیت بشری روبروست و فکر می کند که همه چیز را از پیش می داند ! و اینطوری پیش خودش شرمنده می شود .
و گویا اینجا بود که دوستم می خواست نهیبی زند که مراقب نقد کوته فکرانه به دیگران باش ...شاید آنها آنقدر زخم چشیده اند که گفتن از داغ، ناراحت شان می کند ... ( اختلال استرس پس از سانحه )
برادر بزرگوار من شاهین جان
از زمان افتخار آشنایی من با حضرتعالی زمان زیادی می گذرد شاید هجده یا نوزده سال.همیشه دورادور مایه مباهات من بوده و هستی.همیشه عاشق نوع نگرش حضرتعالی بودم و هستم.و برایم جالبِ تغییر رویه و نگرش شما.دوست ندارم مثل منتقدین کوته فکر جامعه نقد سرسری از شما ببینم.ولی همیشه احترام میزارم به عقاید و رفتار شما.امروز با این اهنگ و تصاویر چهره جدیدتری از خود نشان دادی که قابل تامل و بحث می باشد. ( توضیح : این رفیق گل ما،آخرین بار سال 79 ما را دیده بود. با هم در فروشگاه کتاب و نرم افزار سازمان تبلیغات اسلامی ، بازاریابی و فروشندگی سیار انجام می دادیم ( قلمچی هم می رفتیم با هم )، تا اینکه پارسال باز یکدیگر را یافتیم.معمولا بدلیل اینکه از کودکی خیلی از گفته ها و کردارهایم مورد تمسخر دیگران قرار می گرفت، چون خیلی فرق داشت! و هنوز دارم مطالعه می کنم و کلاس می روم تا بفهمم دلیل این همه تفاوت چیست، رفتارها و کردارهای خاص را بروز نمی دادم، مثلا در کتابی چیزی می خواندم یا وقتی بچه بودیم و پیش بزرگی می رفتیم واقعا نمی دانم با آن سن و سال چرا باید من می فهمیدم، یا مثلا وقتی از خیلی سن های پایین - اوائل راهنمایی -، استاد قمشه ای تماشا می کردم و حتی در دوران دانشجویی هم که مایل به شنیدن سخنان ایشان بودم در " walk man " دوستان ما را مسخره می کردند...
برای همین دیگر یاد گرفتیم آرام آرام شبیه به جمع رفتار کنیم، یا حداقل در ظاهر چنین نشان دهیم و همه چیز را بروز ندهیم، چرا که گاهی جامعه خوب بلد است چطوری حالَت را بگیرد و حال گیری زیاد در دل انسان تنفر و خشم پدید می آورد...پس دیگر سعی کردیم که "محرک عصبی" بیرونی به کسی وارد نکنیم تا با "پاسخ های عصبی" خاصی از جانب برخی از همان مردم روبرو شویم ... )
و جواب دادم :
من تغییر رویه ندادم ! فقط رو نکرده بودم ! ...من همیشه عاشق جنگ و جبهه و شهادت بودم، اما به هزار دلیل نمی گفتم و رو نمی کردم تا اینکه دیدم دارم مریض می شم اگر نگم کارم می کشه بیمارستان روانی ! ...
و دیشب وقتی بابا یه خاطره از جنگ تعریف کرد، فهمیدم یکی از شُک هایی که مرا بسیار آزار می داده و نمی دانستم، صحنه ای بوده که مادرم مشغول به دیدن آن در رژه ی هوایی 22 بهمن سال 60 در بندرعباس بود . بابا یکی از فروندها بود ( یکی از جت های جنگی F-4 ). دیگر جت جنگی که مشغول مانور بود، زمانی که مشغول به حرکت مارپیچ افقی بود ،در یکی از گردش های 360 درجه، دیگه نمی تونه نوک هواپیما را برگردونه و می خوره تو آب ( دریای خلیج فارس ) . مادر مرا باردار بود.می اندیشد که پدر شهید شده و بیهوش روی زمین می افتد.پدربزرگ که آدم عجیبی بود چون فرزند پدر عجیبی بود ( پدربزرگِ بابا - فردی بوده که عجیب به قرآن و اشعار حافظ و سعدی و...تسلط داشته است گویا ).
- من یقین دارم احمد زنده است ...
به سمت یکی از خلبان ها می رود و می پرسد :
- بابابزرگ : اینی که خورد تو آب ، احمد سلیمانی بود ؟
- خلبان : نه حاج آقا ...ایشون دوست شون بودند...
( کابین جلو :ستوان شهید رضایی خسروی - کابین عقب : ستوان شهید باب رزتابی )
عجیب برام این بود که من داشتم عین این خاطره را صبح هنگام در جریان آنالیز روانکاوی باز تعریف می کردم ! ( البته پدر در کودکی برایم این خاطره را تعریف کرده بود وفیلم این رویداد را در کودکی دیده بودم ) و عصر پدر برام شروع کرد به تعریف کردن...( بدون اینکه چیزی به پدر از جلسه روانکاوی صبح گفته باشم! و ناخودآگاه جمعی که یونگ می گفت که اینجا می شود ناخودآگاه خانواده گویا این چنین باید باشد ) .فهمیدم روانم نیاز دارد جنگ را بشناسد ! چون احتمالا روح و روانِ من قبل از تولد، مزه ی جنگ را چشیده !...نمی توانم این رخداد را علمی توضیح دهم و فقط می تونم گمانهای روانکاوانه ای بزنم ...
و در جواب بهش گفتم :
- Im The Hero with thousand faces!
و بعد از چند دیالوگ دوستم که انسان متفکری است گفت :
بر مردگان خود نظر می بندیم با طرح خنده یی
و نوبت خود را انتظار میکشیم بی هیچ خنده ای
( همیشه فکر می کنیم مرگ فقط برای همسایه است ... )
مسئله ی آدمها اینه که بدون شناخت دنیای درونت، فکر می کنند تو را شناخته اند...و همیشه با الگوهای قبلی ذهن شان تو را سنجش می کنند، نه با چیزی که هستی!
آدمی هر لحظه به کس جدیدی بدل می شود...هر لجظه انقلاب و جنگی می تواند در دنیای درون تو برپاشود و خیلی ها شهید شوند و خیلی ها اسیر شوند و خیلی هم نجات یابند و خیلی ها هم رستگار شوند...
منتظر موسیقی های دفاع مقدسی باشید...اگر این انقلاب درونی بیدار بماند، کارهای حیرت انگیز خواهم ساخت...موسیقی هایی که تکان دهد....
البته دکتر مانی جعفرزاده ( دکترای آهنگسازی از دانشگاه مالاگای اسپانیا ) هم قول همکاری و کمک و همفکری هایی داده اند و گفتند :
- مگه میشه آدم این بچه های غواص هارو ببینه و دلش نلرزه ...
تحلیل های ذهن من ...
ما را در سایت تحلیل های ذهن من دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 157 تاريخ: دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت: 7:35